آرشیو نویسنده: farazadmin

سفرنامه نئور-سوباتان (قسمت سوم)

سوباتان به خاطر تعطیلات نیمه خرداد خیلی شلوغ بود و موتورسوارهایی که از شهرهای مختلف اومده بودن و همینطور آفرود بازهایی که اومده بودن اونجا تو خیابونهای سوباتان جولان میدادن. البته این که میگم خیابونها فکر نکنید که اونجا ساختار شهری داشت یا کلی خیابون داشت، فقط یه خیابون اصلی بود که از گوشه و کنار این خیابون کوچه های فرعی زده بود بیرون و البته همین مسئله به خاطر اینکه باعث میشد از حالت شهری به دور باشه زیباییشو صد چندان کرده بود و یه نکته مثبت دیگه اینکه تو سوباتان مسیر آسفالت اصلا وجود نداره. همه آفرود بازا
به محض اینکه وارد شهر شدیم اولین چیزی که بهش فکر کردیم این بود که به خاطر شلوغی اونجا و امنیت دوچرخه ها باید اونجا جایی رو اجاره کنیم. چند جارو دیدیم ولی چندان مناسب خودمون و دوچرخه هامون نبود. من و محمدرضا توی همون خیابون اصلی موندیم و رحمان و حمزه رفتن دنبال اجاره جایی برای اتراق شبانه.

تو خیابون به هر مغازه ای نگاه می کردی یه گوسفند از قلاب آویزون کرده بودن و مشغول کباب کردن بودن. یکی از جاذبه های سوباتان گوشت تازه کباب شدس البته با قیمت خیلی پایین تر شهر.

تو همین حین که منتظر بودیم همون ابرهایی که نیم ساعت قبل بالای اونها بودیم شروع کردن به باریدن رو سرِ ما. سریع پانچوهارو پوشیدیم تا کمی کمتر خیس بشیم. بالاخره حمزه اومد و اطلاع داد که یه خونه گرفتن انتهای یکی از فرعی ها

یه خونه با تمام امکانات که متعلق بود به آقای یگانی نژاد معلم بازنشسته که خودش ساکن لیسار بود و هوا که گرم میشد میومد ییلاق. خونه رو هم خودش ساخته بود و دو واحدش کرده بود که یکی رو اجاره میداد و یکی هم مال خودش بود. ما که رفتیم واحد دوم رو اجاره داده بود و چون با تریپ حمزه و رحمان حال کرده بود واحد خودشو به ما اجاره داد البته با این شرط که خودش هم حضور داشته باشه که ما هم قبول کردیم.
دیوارهای برفی ۲ متری تو زمستون، جشنواره آدم برفی، نقاطی که موبایل آنتن می داد و خاطرات مختلف خودش و حتی گاهی یکی دو تا جک صحبتای آقای یگانی بود.

از خونه براتون بگم که وقتی وارد حیاط می شدید حدود چهل متر توی یه مسیر باریک بین سبزه زار باید راه میرفتید تا برسید به ورودی ساختمون که یه ایوان داشت و یه مبل توی ایوان که محل جلوس آقای یگانی بود تا از اونجا به منظره روبروش که بسیار زیبا بود و همینطور آدمای روستا که همه رو میشناخت اشراف داشته باشه. وارد خونه که شدیم یه حیاط پشتی هم داشت که از اونجا میشد مزارع و خونه های پشت ساختمون رو هم تماشا کرد.

سوباتان

وقتی وارد آشپزخونه میشدیم یه پنجره رو به حیاط پشتی داشت (تو تصویر بالا پنجره سمت چپ عکس دیده میشه) که دریچه ای رو به بهشت بود واقعا، مناظر زیبا و غروب آفتاب، ابر، ساختمونهای روستایی، صدای پرنده های محلی (همون صداهایی که مدتهاست تو تهران و شهرهای بزرگ دیگه شنیده نمیشه)
این عکس فقط قسمتی از این زیبایی رو به تصویر کشیده:
سوباتان

بعد از انجام کارهای اولیه و استراحت کوتاه و همینطور یه دوش آب گرم حمزه و رحمان زحمت خرید شامو کشیدن که همون گوشت تازه کباب شده بود و چقدر هم لذیذ بود.
بعد از شام با راهنمایی آقای یگانی رفتیم به تپه ای تو ییلاق که فقط تو اون نقطه موبایل آنتن میداد. خود همین تپه یکی از نقاط زیبای سوباتان بود. ضمن وجود صخره های خاص با شکل های خاص بالای این تپه، مشرف به همه مناظر اطراف بود و به راحتی میتونستید تا فاصله های دور رو ببینید. حتی اگه شب تاریک باشه و چشمای شما هم تیزبین، میتونستید چراغ های لیسار رو هم ببینید. آسمان شب اونجا واقعا دیدنی بود.

سوباتان

هوا سرد بود و تحمل پیرمرد ما هم کم اصرار داشت که برگردیم و ما هم راه افتادیم به سمت خونه ولی بین راه تصمیم گرفتیم که با دوربین و فلاکس چای برگردیم.
وقتی برگشتیم محمدرضا و حمزه شروع کردن عکس گرفتن

سوباتان

سوباتان

سوباتان

منم سعی کردم یه عکس نجومی بگیرم البته بدون سه پایه و اینجا بود که ارزش یه سه پایه سبک که بشه تو برنامه های دوچرخه سواری با خودمون ببریم معلوم شد.
این اولین عکس نجومی من هست البته اصلا عکس خوبی نیست ولی چون برا من اولیه دوسش دارم
سوباتان

بعدش هم چایی رو خوردیم که تو اون هوای سرد واقعا چسبید
سوباتان

قرار گذاشته بودیم شب رو تا صبح بمونیم بالای تپه ولی رطوبت هوا رفته بود و همین باعث شده بود هوا خیلی سرد بشه و ما هم بچه جنوب و فراری از سرما تصمیمون عوض شد و برگشتیم خونه.
صبح زود هرکی از خواب بیدار شده بود یه عکس از بقیه در حال خواب گرفته بود

سوباتان

از قدیم گفتن هرکی صبح خوابه قسطش به آبه یعنی اگه بهترین هارو می خوای باید اول صبح پاشی اینو کسانی که از مناظر طبیعی عکاسی می کنن خوب میدونن. راستش من از خستگی نتونستم صبح زود بیدار بشم ولی حمزه بیدار شده بود و رفته بود اون اطراف عکاسی و انصافا عکس های خیلی خوبی گرفته

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

تو سوباتان قسمتهای زیادی از دشتهای اطرافش پوشیده شده بود از این گلهای بنفش و زیبا

و این عکس بسیار زیبا که بعد از سفر سوباتان تا الان هنوز بک گراند تبلتم شده.

سوباتان

سوباتان

بالاخره ما هم بیدار شدیم. وقتی وارد حیاط شدم منظره روبروم بسیار خاص و آرامش بخش و رویایی بود، یه تپه که یه گله اسب مشغول چرا بودن و در تضاد با آدم شهرزده ای بود که روی تپه به دنبال آنتن موبایل بود.

سوباتان

من و حمزه برای خرید نون رفتیم به نونوایی محلی اونجا، حدود ۴۵ دقیقه طول کشید تا ۴ تا نون برامون آماده کنه. تو مسیر رفتن به نونوایی از روی دوچرخه هایی که تو حیاط خونه ها دیده میشد فهمیدیم که روز قبل چند تا گروه دوچرخه سواری دیگه هم به سوباتان اومدن.

بعد از خوردن صبحانه شروع کردیم به جمع کردن وسایل و آماده کردن دوچرخه ها که انصافا یکی از سخت ترین قسمتهای سفره!
البته لابلای کار آماده سازی دوچرخه ها مدام از مناظر اطراف هم عکس می گرفتیم.

سوباتان

سوباتان

تو این عکس ورودی ساختمون و آقای یگانی نشسته بر تخت سلطنتش دیده میشه

سوباتان

قبل از حرکت یه عکس دسته جمعی گرفتیم بعد از خداحافظی راه افتادیم به سمت تالش

سوباتان

از سوباتان که اودیم بیرون جاده کمی بده بستون داشت

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

هنوز از سوباتان دور نشده بودیم که چرخ محمدرضا پنچر شد و برای رفع پنچری توقف داشتیم

سوباتان

سوباتان

از دور یه لایه ابر ضخیم روی جنگل هایی که پیش رومون بود دیده میشد

سوباتان

رحمان متوجه پنچری نشده بود و از ما جلو افتاده بود. بعد از پنچری راه افتادیم

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

کمی جلوتر و ابتدای سرازیری های خفن رحمان رو دیدیم که پیش یه چوپان نشسته و مشغول چایی خوردن و گپ زدن بود. بعد از یه سروکله زدن کوتاه با سگهای گله به سمت سرازیری های خفن راه افتادیم

برنامه این بود که ناهار رو تو روستای کیش دیبی بریم رستورانی که آقای یگانی معرفی کرده بود ماهی کبابی بخوریم پس نباید وقت رو هدر میدادیم

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

تو راه چندین بار به خاطر سرازیری های خفن و داغ شدن ترمزها و فشار زیاد به دستهامون مجبور شدیم توقف داشته باشیم. تو یکی از همین توقف ها حمزه اشاره کرد به صدای عجیبی که ترمزش میداد و به خاطر همین سریع ترمز رو باز کردیم و بعد از بررسی لنتها متوجه شدیم لنتی نمونده دیگه و همین مقدار از راه رو که اومدیم با تماس قسمت فلزی با دیسک ترمز گرفته. خوشبختانه لنت یدک همراهش داشت و سریع عوض کردیم.

سوباتان

سوباتان

و دوباره سرازیری تو هوای شرجی شدید و آفتاب داغ

سوباتان

سوباتان

تو مسیر رحمان یه نقطه ای پیدا کرد که به طرز جالب و عجیبی اون قسمت از جنگل از گل های بابونه پوشیده شده بود. به خاطر وضعیت نور نمیشد عکس های خوبی از اون منطقه گرفت ولی به هرحال دیدن این گل های بابونه خالی از لطف نیست

سوباتان

و باز هم سرازیری

سوباتان

سوباتان

تو مسیر از روستاهای کوچکی رد شدیم که اسامیشون یادم نیست

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

سوباتان

با کم شدن ارتفاع یواش یواش پای موتورها و ماشین ها پیدا شد و طبق معمول رفتار مردم به رفتار شهری نزدیکتر شد

سوباتان

توقف کوتاهی داشتیم برای اینکه بریم کنار رودخونه

سوباتان

و کمی با پل چوبی که روی رودخونه بود حال کنیم

سوباتان

سوباتان

بالاخره حدود ساعت ۳ بعداز ظهر رسیدیم به کیش دیبی و رستوران آبشار که آقای یگانی آدرس داده بود و الحق والانصاف ماهی کبابش فوق العاده بود.

کیش دیبی

کیش دیبی

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت و گپ زدن با چند نفر از مشتریان رستوران که روی تخت های کنار رودخونه نشسته بودن بالاخره آماده شدیم تا به سمت تالش حرکت کنیم
از کمی قبل از کیش دیبی جاده آسفالت بود و تا تالش همینطور بود.

تالش

تالش

حدود نیم ساعت که رکاب زدیم بالاخره مزارع اطراف و دورنمای شهر تالش دیده شد

تالش

تالش

تالش

تالش

تالش

ورودی تالش یه وانت پارک کرده بود که چند تا بره کوچیک توش بود

تالش

و بعد هم رفتیم مرکز شهر برای کمی استراحت و یه بستنی به خودمون جایزه دادیم

تالش

سفرنامه نئور-سوباتان (قسمت دوم)

تو قسمت قبل به نئور رسیدیم. سرازیری رو پایین اومدیم و رفتیم کنار دریاچه. همون ابتدا به محض اینکه رفتیم لب آب یهو یه مار آبی که تو ساحل دریاچه مشغول آفتاب گرفتن بود پرید رفت تو آب.
سر ذوق اومده بودیم و مشغول عکس گرفتن شدیم.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

کمی جلوتر کنار آب چادر زده بودن و بعضی ها هم به شکل پیک نیک نشسته بودن. مناظر سواحل مقابل به شدت زیبا بود و همش به رنگ زرد. با اینکه ظهر رسیده بودیم ولی دو دل بودیم که شب کنار دریاچه بمونیم یا بریم به سمت سوباتان. بعد از کمی سبک سنگین کردن قرار شد ناهارو کنار دریاچه بخوریم و بعد راه بیفتیم به سمت سوباتان. مسیر سوباتان درست نقطه مقابل جاده بودالالو-نئور بود و ما باید نصف دریاچه رو دور میزدیم.

نئور - سوباتان

دلمون نمیومد به سرعت از اون منطقه بریم و خودمونو از دیدن این مناظر زیبا محروم کنیم، بعضی جاها تو مسیر توقف می کردیم و از دیدن مناظر زیبا لذت می بردیم.
هوای اونجا کاملا دوگانه بود، آفتاب داغ و باد سرد. اگه باد متوقف می شد آفتابش میسوزوند و اگه باد شروع می شد سرما مثل کارد از پوست و استخون رد میشد!

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

سالهای پیش به خاطر اینکه از آب دریاچه بتونن استفاده بیشتری بکنن اقدام به ایجاد یه سد کوچیک روی دریاچه کردن. این سد دقیقا در ضلع شمالی دریاچه قرار داره.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

و بالاخره به قسمت بهشت نئور رسیدیم یعنی دشت گلهای زرد. واقعا زیبا و بی نظیر بود. توصیف زیبایی این دشت با عکس و کلمات امکان پذیر نیست و توصیه می کنم سال بعد خودتون برید و از نزدیک این زیبایی رو ببینید. البته برای اینکه دست خالی هم نباشیم شمارو به دیدن قسمت کوچکی از این زیبایی دعوت می کنم:

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

بعد از اینکه حسابی عکاسی کردیم و منظر رو دیدیم یادمون افتاد که ناهار هم باید بخوریم. برای ناهار پلو و خورش آماده هانی تهیه کرده بودیم که بعدن فهمیدیم عجب اشتباهی کردیم، خیلی مزخرف بودن.

راستش یادم نمیاد آتش روشن کردیم یا روی اجاق سفری محمدرضا غذاهارو گرم کردیم چون خیلی خسته بودم و تخصصی هم در غذا درست کردن ندارم از این فرصت استفاده کردم و یه نیمچه چرتی زدم

نئور - سوباتان

و غذاها آماده شد

نئور - سوباتان

بعد از ناهار کم کم خودمونو جمع کردیم و آماده شدیم برای رفتن به سمت سوباتان. آخرین عکسهارو هم گرفتیم

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

راه افتادیم به سمت سوباتان. مسیر از همون اول سربالایی بود. همونطوری که قبلا هم گفتم مسیر سوباتان دقیقا روبروی ورودی جاده بودالالو-نئور بود که تو عکس زیر ورودی دریاچه کاملا مشخصه

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

از نئور به سمت سوباتان باید یه قله رو رد میکردیم. به محض اینکه از نئور ارتفاع گرفتیم یخچالهای طبیعی زیادی دیدیم که در حال آب شدن بودن. همین یخچالها آب دریاچه رو تامین می کردن.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

بالاترین نقطه مسیر یه ییلاق بود که بزرگترین یخچالی که دیدیم در کنار همین ییلاق بود. اسم ییلاق رو از یکی از محلی ها پرسیدیم یه اسم آذری غلیظ گفت. منم تکرار کردم براش که ببینم درست فهمیدم یا نه ولی از لبخندها و سعی مجدد اون مرد معلوم بود که چندان موفق نبودم بعد از چند بار تکرار هم بی خیال من شد منم بی خیال اسم شدم الانم شما از من انتظار نداشته باشید که اسم اونجارو یادم مونده باشه.

نئور - سوباتان

چند تا عکس با برفهایی که در حال آب شدن بودن گرفتیم.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

هوای اونجا به حدی سرد بود که لباسهای گرم ما کفاف نمیداد و تصمیم گرفتیم به سرعت رکاب بزنیم و ارتفاع کم کنیم تا هوا کمی گرمتر بشه، همین باعث شد که فرصت نشه از پسر کوچیک و لپ گلی که از گله محافظت میکرد و طبیعت اونو مرد بار آورده بود عکس بگیرم. اسمش محمد بود و سنش پنج یا شش میزد. کمی گپ زدیم ولی سوز سرما به نوک انگشتای ما که از دستکشهای تابستونیمون بیرون زده بود میخورد و بهمون آلارم میداد که باید زودتر راه بیفتیم.

به محض اینکه شروع به رکاب زدن کردیم گرممون شد ولی کمی جلوتر به خاطر سگهای گله مجبور شدیم توقف کنیم و یه مقداری از راه رو پیاده طی کنیم تا از اونا دور بشیم. تو عکسهای قبل کاملا معلومه که ارتفاع ابرها خیلی پایینه، ما باید برای رسیدن به سوباتان از لابلای این ابرها رد میشدیم و بودن لابلای ابرها همیشه خبر خوبی بوده برای من!

مسیرهای سرازیری مارپیچ که فقط قسمتهایی از اون به خاطر مه و ابر معلوم بودن، چشمه هایی که گاه و بیگاه مسیر رو قطع کرده بودن و گاهی حتی مجبور به پیاده عبور کردن از اونها میشدیم، دیدن گردشگرایی که این مسیرو تو این فصل برای طبیعتگردی انتخاب کرده بودن و پیاده به سمت سوباتان میرفتن و هزاران زیبایی دیگه که واقعا قابل وصف نیستن، از مشخصات این قسمت از مسیر سفرمون بود.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

از نکات جالب این مسیر این بود که گاهی ابرها میرفتن و هوا آفتابی و گرم میشد ولی با اومدن موج جدید ابرها دوباره میرفتیم تو ابرها
وسطای مسیر بین ابرها یه عکس چهار نفری گرفتیم

نئور - سوباتان
جامی شکسته دیدم، در بزم می فروشی….
گفتم بدین شکسته، چون باده میفروشی؟…
خندید و گفت زین جام، جز عاشقان ننوشند….
مستِ شکسته داند، قدر شکسته نوشی…!
“خیام نیشابوری”

فکر می کردیم که دیگه همه زیبایی های این مسیرو دیدیم ولی کمی که جلوتر رفتیم طبیعت یه برگ دیگه رو کرد: دشت قرمز گلهای شقایق
به خاطر اینکه اون منطقه همیشه تحت تاثیر رطوبت ابرها قرار داشت همه کوهها و تپه ها و دشتها سبز بود و پوشیده از انواع گل ولی یه منطقه خاصی بود به اسم دشت شقایق که واقعا بی نظیر بود. گلهای شقایقی که اونجا بود منحصربفرد بودن و اندازه هرکدوم از گلها اغلب به اندازه دو کف دست میرسید.

وجود ابرها تو ارتفاع پایین و سکوت بی نظیر اونجا و صدای متناوب پرنده هایی که به خاطر ابرها دیده نمیشدن یه فضای وهم آلود ولی لذت بخش بوجود آورده بود. واقعا نمیشد ازش گذشت توقف کردیم و مدتی رو به عکاسی و گشت و گذار تو طبیعت گذروندیم. با اکراه دل کندیم و راه افتادیم، باید تا قبل از غروب خودمون رو میرسوندیم به سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

به غروب نزدیک شده بودیم و دیگه باید به سمت سوباتان راه میفتادیم. به خاطر جاذبه های زیاد مسیر نئور-سوباتان توقف هامون زیاد شده بود و همین باعث عقب افتادن از برنامه شده بود. البته یادتون باشه تو همچین سفرهایی اگه به خاطر زیبایی های مسیر از برنامه عقب بیفتید ارزش داره و اصلا نگران نباشید.

قرار گذاشتیم تا سوباتان توقف نکنیم و همین هم شد. رکاب نزدیم، پرواز کردیم. بعد از نیم ساعت به محض اینکه یه تپه نسبتا مرتفع رو دور زدیم یهو دورنمای سوباتان که در ارتفاع پایین تر از ما زیر ابرها قرار گرفته بود دیده شد.

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

نئور - سوباتان

سفرنامه نئور-سوباتان (قسمت اول)

دقیقا روز شنبه سوم خرداد ۹۳ بود که سر کار اصلا حواسم به کار نبود. همش از پنجره به کوه های منطقه سرخه حصار نگاه می کردم و از یادآوری اتفاقات روز گذشته لبخند بزرگی روی لبام می نشست. دم دمای ظهر همکارام دیگه طاقت نیاوردن و علت محو شدن تو افق و لبخند رو پرسیدن و منم خلاصه برنامه زندان هارون و گم شدنمون رو براشون تعریف کردم و کلی خندیدیم. تو همین حین نسیم یکی از همکارام که سفرهای ماجراجویانه زیادی رفته، البته با پای پیاده، یه خاطره ای از گم شدن گروهشون تو یکی از سفرها به منطقه ای به اسم سوباتان تعریف کرد و ضمن تعریف خیلی از اون منطقه تعریف کرد. اسم بردن سوباتان و تعریف ازش باعث شد که سفر به این منطقه رو بذارم تو لیست سفرها و جاهایی که در آینده می خواستم برم یا به قول دوستان نزدیک بذارمش تو آستینم!
تو این دو سال چند باری فرصتش پیش اومد ولی به دلایلی ترجیح دادیم جاهای دیگه سفر کنیم تا اینکه امسال حمزه هم ابراز تمایل کرد که بریم به نئور-سوباتان و همین باعث شد که برنامشو بریزیم و به دوستان اعلام کنیم که سریعتر خودشون رو آماده کنن. محمدرضا به سرعت اعلام آمادگی کرد و شدیم سه نفر.

چهارشنبه ۱۲ خرداد بود و دو روز مونده بود به سفر و باید سریع آماده می شدیم. هم کوله خودمون رو می بستیم و هم چکاپ و کم و کسری دوچرخه هارو باید رسیدگی می کردیم. سریع دست به کار شدیم و یه جلسه هماهنگی تشکیل دادیم و وظایف و وسایل هر نفرو مشخص کردیم البته به دلیل ذیق وقت این جلسه در حال پیاده روی و انجام بعضی از کارهای شخصی انجام شد. بعدش هم من و محمدرضا رفتیم منیریه و بعضی از وسایل لازمو تهیه کردیم. خرید بلیط به عهده حمزه بود و با هماهنگی که آخر شب کردی ۳ تا بلیط به مقصد اردبیل از ترمینال غرب خریده بود و خیالمون از این بابت راحت شد.

پنجشنبه صبح شروع کردم به انجام کارهای مربوط به سفر و ظهر هم محمدرضا اومد و باهم رفتیم خرید خوراکی برای سفر. یه سری خوراکی های بین راهی و خوراکی های مربوط به ناهار و شام تهیه کردیم و برگشتیم خونه. یه مرغ بریان هم خریدم و ازش ساندویچ درست کردم برای شب تو اتوبوس. حدودای ساعت ۲ ظهر حمزه خبر داد که رحمان هم کارش ردیف شده و باهامون میاد و تونسته تو همون ماشین بلیط بگیره ولی هنوز نتونسته بودم با رضا تماس بگیرم!!

حدودای ساعت چهارو نیم من آماده بودم وهمه وسایل بسته بندی شده و کوله پشتی آماده، دوچرخه بی قرار و شیهه کنان منتظر شدم که ساعت پنج و نیم بشه محمدرضا بیاد دم خونه و راه بیفتیم به سمت ترمینال غرب، برای هزارمین بار نقشه مسیر و نقطه مبدا و نقاط مهم مسیرو بررسی کردم.

نئور-سوباتان

از شما چه پنهون من همیشه قبل از هر سفری یه خورده دلهره و استرس بی دلیل دارم ولی به محض اینکه سفر شروع میشه آروم میشم، یه جورایی شاید بیقراری برای شروع سفر باشه!
ساعت ۵و نیم محمدرضا اومد و وقتی مشغول بستن بارهای ترکبند و کوله بودیم رضا زنگ زد بهم، کلی اصرار کردیم ولی متاسفانه جور نشد که این سفر باهم باشیم و شرایط مهیا نشد. بالاخره حدودای ساعت ۶ از خونه زدیم بیرون. گرفتار ترافیک و شلوغی عجیبی شدیم که البته اون موقع از سال چندان هم عجیب نیست! تا میدون امام حسین هرطوری بود رفتیم و از اونجا به بعد تصمیم گرفتیم که ادامه مسیر از خط BRT استفاده کنیم اما چشمتون روز بد نبینه چنان باد مخالف و طوفان و گردوغباری شروع شد که به سختی تعادل دوچرخه که به خاطر وجود ترکبند و بار عقبش سنگین هم شده بود حفظ می کردیم. به سختی جلو رو میدیدیم و با وجود عینک چنان خاکی تو چشمامون میرفت که بیش از یه متر جلوتر از خودمونو نمیدیدیم. اون میون یه نم بارونی هم گاهی میومد و قشنگ خاکها رو سرو کولمون تبدیل به گِل میشد.

یکی از چیزهایی که همیشه برام جالب و عجیبه رفتار و واکنش مردم نسبت به سرو وضع سایکل توریستهاست! فاصله دم خونه تا میدون آزادی واکنشهای بسیار متفاوتی دیدیم، یه موتور سوار انقدر محو ما شد که نردیک بود با سرعت ۵۰ تا بره تو جدول وسط، بعضی آدم مثبتها آرزوی موفقیت می کردن و بعضی ها هم یه دستی تکون میدادن، یه خانمی که ترک موتور نشسته بود به حدی پر انرژی و خوشحال برای ما دست تکون داد و لایک فرستاد که طوفان و گردو غبار فراموشمون شد، بعضی ها هم که طبق معمول تیکه و متلک بارمون کردن که ما خوشبختانه برای این حرفا یه گوشمون دره و یکی دروازه!

سر چهارراه ولیعصر به محض اینکه من از چهارراه رد شدم چراغ قرمز شد و محمدرضا پشت چراغ موند، منم با خودم گفتم اون که سریع رکاب میزنه میتونه راحت خودشو بهم برسونه و به رکاب زدنم ادامه دادم البته با سرعت کمتر، یه موتور سوار که یه خانم ترمش نشسته بود نزدیک شد و با لحن جاهلی گفت “خیلی نامردی، بیمعرفت، رفیقتو ول کردی پشت چراغ و داری خودت تنهایی میری؟ بعدش هم با خنده آرزوی موفقیت کرد و رفت”. شوخی بود ولی راست میگفت، صبر کردم تا محمدرضا هم برسه.

خلاصه به هر زحمتی بود مسیری که باید تو یه ساعت طی میشد، دو ساعت طول کشید تا رسیدیم میدون آزادی و منتظر حمزه و رحمان.

نئور-سوباتان

حمزه تماس گرفت و گفت که اونا هم گرفتار طوفان شدن و تاخیر دارن به همین خاطر سر قرار نمیان و مستقیم میرن تو ترمینال و ما هم رفتیم داخل و منتظر شدیم تا ماشین شروع کنه مسافر گرفتن. به خاطر اینکه تعداد چرخها زیاد بود کمی دلهره داشتم که تو ماشین جا میشه یا نه. راننده اومد خودشم اردبیلی بود و لهجه غلیظ داشت و چهره نسبتا خشن ولی دمش خیلی گرم بود و دلش مهربون. وقتی که در مورد دوچرخه ها باهاش صحبت کردم به شاگردش گفت در قسمت بار رو باز کنه و اول دوچرخه هارو بار بزنه و بعد ساکها و چمدونهارو ضمنا بابت هر دوچرخه ۱۰ تومن از ما گرفت که از این بابت شاگردش خیلی ناراضی و ناراحت بود. بعد که همراه ما داشت چرخهارو بار میزد به من گفت اگه اوستا نمی گفت ۱۰ تومن بابت کرایه هرکدوم حداقل ۲۵ تومن ازتون میگرفتم!

محمدرضا و رحمان رفتن از ATM پول بگیرن و بازم راننده حال داد بدون غر و صحبت منتظر موند تا بیان و حرکت کنیم. چند بار هم ازمون پرسید که مقصد کجاست و وقتی گفتیم که می خوایم بریم دریاچه نئور گفت میدونم کجاست و کجا باید پیادتون کنم و همین کلی خیالمونو راحت کرد.

بعد از قزوین تو یه رستوران توقفی برای شام داشتیم و ساندویچ مرغ زدیم بر بدن و بعد از اون توقفی نداشتیم تا مقصدمون. مقصد ما یا به عبارتی مبدا سفر سایکل توریستی ما روستایی بود در فاصله ۳۰ کیلومتری اردبیل به اسم بودالالو که جاده دریاچه نئور از کنار این روستا شروع می شد. نزدیک ساعت ۵ صبح راننده حمزه رو صدا زد و اعلام کرد که نزدیک شدیم و ما هم شروع کردیم به آماده شدن و جمع و جور کردن وسایل. حدود ۵ و ۱۵ دقیقه رسیدیم بودالالو و بعد از پیاده کردن چرخ ها و سرهم کردن اونها تازه متوجه یه مشکل بزرگ شدیم، سرما!!

نئور-سوباتان

هوای اردبیل تو اون ساعت از صبح از هوای زمستون تهران هم سردتره و ما هم تازه از اتوبوس گرم و نرم پیاده شده بودیم و باید فکری می کردیم. یه مسجد اون نزدیکا بود و به سرعت خودمونو رسوندیم اونجا. کنار مسجد توریستهای زیادی اطراق کرده بود و به نوعی روستای بودالالو استراحتگاهی برای توریستهایی هست که برای دیدن طبیعت و بیشمار مناطق دیدنی اردبیل به اونجا میرن. هرکی به هرکی میرسید مقصد رو می پرسید و هرکس از ما می پرسید کجا می خواید برید میگفتیم نئور-سوباتان میگفت ماشاالله! معنی این ماشاالله رو بعدا فهمیدیم!!!

چند نفر از توریستایی که اونجا اطراق کرده بودن آتش روشن کرده بودن و ما هم خودنمونو باهاش گرم کردیم و در این حین کارهای ابتدایی سفر هم انجام دادیم.

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

آفتاب بالا اومده بود و هوا هم بهتر شده بود، حدودای ساعت ۷ صبح بود که بعد از خرید از یه دکه کنار مسجد به سمت نئور راه افتادیم. تابلوی ابتدای مسیر مسافتو ۱۳ کیلومتر اعلام کرده بود.

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

مسافت کوتاهی که رکاب زدیم دیدیم بهتره لباسهای گرم رو دربیاریم و توقفی برای این کار داشتیم

نئور-سوباتان

و دوباره راه افتادیم.

نئور-سوباتان

هوا واقعا تمیز و صاف بود و رکاب زدن تو این هوا لذت صد برابری داشت. رحمان اشاره کرد به اینکه یه جای خوبی دیدیم توقف کنیم برای خوردن صبحانه که یادمون افتاد ای داد بر بیداد که نون یادمون رفت!

حمزه داوطلب شد که برگرده به همون دکه و نون بخره و رحمان هم رفت باهاش که تنها نباشه

نئور-سوباتان

من و محمدرضا آروم آروم راه افتادیم. نمای روبرومون به ما پیغام میداد که شیبهای سخت و نفس گیری در پیش داریم. گاهی توقف می کردیم و از مناظر زیبای اونجا عکس می گرفتیم. پشت سرمون نمای کوه سبلان یا به قول محلی ها ساوالان با ابرهای همیشگی بالا سرش واقعا زیبا بود

نئور-سوباتان اردبیل سبلان ساوالان

آروم آروم شیبها خفن می شد و من توقف هایی برای نفس گرفتن می کردم. حمزه و رحمان هم خودشون رو بهمون رسوندن

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

ادامه دادیم و در حین بالا رفتن گاهی با دیدن مناظر زیبا حس هنریمون گل می کرد و عکس های هنری می گرفتیم

نئور-سوباتان

هر چی جلوتر میرفتیم به مسیر ناجوانمردانه تر میشد و شیب مسیر بیشتر و البته به دلیل اینکه هنوز جای خوبی برای صبحانه خوردن پیدا نکرده بودیم گرسنگی ما هم اضافه تر می شد.

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

حالا یواش یواش تازه داشتیم معنی ماشالله های مردم تو بودالالو رو می فهمیدیم.
بالاخره دیدیم جای مناسبی مثل درخت و سایه و اینا پیدا نمیشه و باید هرطوری هست تا قند خونمون نیفتاده صبحانه بخوریم، یه جای نسبتا مسطح پیدا کردیم و بساط صبحانه رو چیدیم

نئور-سوباتان

تو خرید روز قبل یه شیشه نوتلا خریده بودم که با نون زدیم بر بدن و حسابی چسبید. راستش فکر می کنم تو اون هوا و موقعیت هر چیزی آدم بخوره می چسبه البته به جز ضدحال!

با نزدیک شدن به ظهر تردد ماشین های آفرود و اتوبوس های توریستی که به سمت دریاچه میرفتن بیشتر میشد البته ماشین ملی اون منطقه نیسان آبی بود که بعضی از توریستها هم از همونا برای رسیدن به دریاچه استفاده می کردن.

نئور-سوباتان

وسطای مسیر یه مینی بوس که تعدادی دوچرخه سوارو میبرد به دریاچه از کنارمون رد شد. مسئولشون خیلی آدم با معرفتی بود و از راننده خواست توقف کنه و بعد ازمون پرسید که اگه بخوایم میتونه تا دریاچه مارو برسونه که بعد از تشکر به مسیرشون ادامه دادن.

نئور-سوباتان

رمق برامون نمونده بود و هروقت که فکر می کردیم دیگه مسیر داره تموم میشه جاده یه لایک بهمون میداد و ما هم زبان از دهان درومده به راهمون ادامه میدادیم. هوا هم گرمتر شده بود و آفتاب مستقیم تو سرمون می تابید

نئور-سوباتان

به جایی از مسیر رسیدیم که من فکر می کردم که با دور زدن و بالا رفتن از کوه مقابل میرسیم به دریاچه ولی بعد از گذشتن از اون کوه رسیدیم به یه روستا به اسم عباس آباد که من به کلی فراموشش کرده بودم. از عباس آباد تا دریاچه هنوز ۵ کیلومتر دیگه راه داشتیم و همه مسیری که اومده بودیم فقط ۷ کیلومتر بود!!!

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

قند خونم افتاده بود و توقف کردم که کمی آذوقه بخورم که یهو یادم افتاد همه خوراکی هارو به خاطر اینکه جا نداشتم گذاشتم تو کوله محمدرضا، اونم که خیلی جلوتر از من بود و صدام بهش نمی رسید.

خلاصه اینکه این ۵ کیلومتر آخرو به هر سختی بود طی کردیم و بالاخره رسیدیم به دریاچه نئور.

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

انتهای مسیر طوری بود که وقتی از شیب یه تپه بالا رفتیم اون بالا یهو نمای دریاچه دیده شد و با دیدنش همه خستگی از تنمون بیرون رفت.

نئور-سوباتان

این هم نمای پانورامااز دریاچه زیبای نئور

دریاچه نئور

عکس پانورامای دریاچه نئور در سایز بزرگ

عکس های متفرقه این سفرو میتونید تو اینستاگرام محمد صافدل ببینید

عکس هایی از برنامه های کوتاه مدت فصل سرما

معمولا تو فصل سرما کم کار میشیم ولی سعی می کنیم برنامه هایی هرچند کوتاه مدت و نزدیک هم که شده بذاریم تا هم همدیگه رو ببینیم و گپی بزنیم هم رکاب بزنیم یه وقت رکاب زدن یادمون نره.
این عکس ها متعلق به همین برنامه های پراکنده هستن

دریاچه پارک یاس
دریاچه پارک یاس

پارک یاس
پارک یاس

پارک یاس
پارک یاس

سرخه حصار-جاده ده ترکمن
سرخه حصار-جاده ده ترکمن

ده ترکمن
ده ترکمن

ده ترکمن
ده ترکمن

ده ترکمن
ده ترکمن

ده ترکمن
ده ترکمن

سرخه حصار-مسیر عرضی
سرخه حصار-مسیر عرضی

سرخه حصار-مسیر عرضی
سرخه حصار-مسیر عرضی

سرخه حصار-مسیر عرضی
سرخه حصار-مسیر عرضی

سرخه حصار-چشمه
سرخه حصار-چشمه

سرخه حصار
سرخه حصار

سرخه حصار
سرخه حصار

دوستانی که در عکس ها حضور دارند: رضا شهبازی، محمد صافدل، محمدرضا ارزنده، علی مرزبان، محمدحسین پولادی

سفرنامه ابر – روز سوم (علی آباد کتول) بهار ۱۳۹۴

سفرنامه ابر – روز اول (شاهرود-روستای ابر) – بهار ۱۳۹۴ – گروه فراز

سفرنامه ابر – روز دوم (شیرین آباد) – بهار ۱۳۹۴ – گروه فراز

صبح زود بیدار شدیم و رفتیم سراغ صبحانه که پنیر بود و گردو (چه گردوهای با برکتی بودن) و بعد هم به سرعت آماده شدیم برای رفتن به سمت آبشار کبودوال که تعریفشو زیاد شنیده بودیم.

رفتیم پایین که از نگهبان رستوران آب معدنی بگیریم و دوچرخه هارو از انبار برداریم که دیدیم هیچکس نیست. آب معدنی برداشتیم و رفتیم دوچرخه هارو برداریم دیدیم در انبار بازه و از نگهبان هم خبری نیست! خلاصه شانس آورده بودیم که به خیر گذشت. آماده شدیم و راه افتادیم به سمت مسیر کبودوال. هوا عالی با دمای مناسب و شهر خلوت حس رکابزنی رو افزایش داده بود.

سفرنامه جنگل ابر

سرعت گرفتیم و یهو به خودمون اومدیم دیدیم ورودی مسیر کبودوال رو رد کردیم. روی نقشه چک کردیم و دیدیم که باید کمی به عقب برگردیم.

سفرنامه جنگل ابر

دورنمای کوه های پوشیده از درخت نوید مسیر زیبا و هوای خوب رو بهمون میداد.

سفرنامه جنگل ابر

همون ابتدای مسیر با یه شیب زیاد نفسمون رو جا آورد

سفرنامه جنگل ابر

کمی جلوتر کنار دریاچه سد مخزنی کنار جاده دیده میشد که به زیبایی مسیر صد برابر اضافه کرده بود.

سفرنامه جنگل ابر

با وجود اینکه هنوز مسیر زیادی نرفته بودیم ولی خیلی راغب شدیم که توقف کوتاهی داشته باشیم و از این زیبایی لذت ببریم.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

این هم عکس پانورامای دریاچه (با کلیک روی عکس میتونید عکس در سایز بزرگتر رو ببینید)

سفرنامه جنگل ابر

وقت زیاد نداشتیم و باید سریعتر میرفتیم. جاده رویایی کنار دریاچه رو ادامه دادیم

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

کمی جلوتر یه عکس از رضا و محمدرضا گرفتم و همون موقع هم دوربین محمدرضا از من عکس گرفته بود

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

صبح زود بود و مسیر بسیار خلوت بود. گاهی یه ماشین رد می شد و همین باعث شده بود که سکوت بسیار خوبی تو مسیر باشه. صدای پرنده ها و آب و پیچیدن باد تو درختا و همینطور صدای لاستیک دوچرخه خودمون یه فضای رویایی بوجود آورده بود.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

قسمتهای داخلی جنگل یه رودخونه کوچیک داشت که کمی کنارش توقف کردیم

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

بعد از اون هم به سمت منطقه تفریحگاه کبودوال رکاب زدیم.
کمی مانده به تفریحگاه وسط جاده چشمم خورد به یکی از این حلزون های بدون صدف که بهشون لیسه میگن البته نمیدونم اسم محلیش چی بود (دوستان بومی علی آباد لطفا راهنمایی کنن). دیدم بنده خدا بدنش داره روی آسفالت خشک میشه و دیگه قدرت حرکت نداره و اگه همونجور بمونه ماشین های عبوری از اونجا لهش می کنن. کمکش کردم تا خودشو برسونه به حاشیه جنگلی جاده تا یه روز دیگه هم جون سالم در ببره

سفرنامه جنگل ابر

کمی جلوتر رسیدیم به تفریحگاه

سفرنامه جنگل ابر

با توجه به امکانات اقامتی که اونجا دیدیم میتونستیم شب قبلش موقع برگشتن از شیرین آباد مستقیم بیایم اینجا ساکن بشیم! دفعه بعد حتما همین کارو می کنیم.
انتهای تفریحگاه مسیر آبشار کبودوال بود. پیرمرد نگهبان اونجا آدم مهربونی بود و ما هم با دوچرخه مسیر رو ادامه دادیم

سفرنامه جنگل ابر

ولی غافل از اینکه مسیر آبشار رو نمیشه با دوچرخه رفت. تا یه جایی از مسیر رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم چند تا عکس بگیریم و برگردیم.

سفرنامه جنگل ابر

برگشتن هنوز مسیر خلوت بود و ما هم واقعا لذت بردیم از همه چی

سفرنامه جنگل ابر

تو مسیر برگشت کمی توقف داشتیم تا شکلاتی بخوریم و کمی ادای پرنده های اونجا رو دربیاریم
بعدش هم با سرعت خودمونو به متل رسوندیم و اسباب و وسایل رو جمع کردیم و بعد از تصفیه حساب با متل به سمت ترمینال مسافربری راه افتادیم.
هنوز یه ساعتی تا حرکت ما مونده بود و همونجا نشستیم و به مرور خاطرات و عکس ها وقت گذروندیم.

سفرنامه جنگل ابر

ماشین که اومد سریع دوچرخه ها رو گذاشتیم تو قسمت بار و خودمون هم سوار شدیم و علی آباد شهر دوست داشتنی و زیبا خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران. ساری ناهار خوردیم و متاسفانه بعد از حرکت از ساری از مسیر هراز اومد و خوردیم به ترافیک.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

و بعد از تقریبا ۸ ساعت رسیدیم به ترمینال شرق و دوچرخه هارو آماده کردیم و بعد از خداحافظی باهم به سمت خونه های خودمون راه افتادیم.

سفرنامه جنگل ابر

نقشه مسیر روز سوم
به دلیل اینکه یادم رفت بعد از برگشتن ترکینگ رو متوقف کنم فایل خطا داره که میتونید خودتون اصلاحش کنید

کل مسافت
مسافتی که روز اول رکاب زدیم ۳۶٫۲ کیلومتر جاده نسبتا کفی که آخرش تبدیل شد به مسیر خاکی با شیب ۳ تا ۸ درجه
روز دوم ۴۶٫۶ کیلومتر رکاب زدیم که یا سربالایی خفن بود یا سرازیری خفن.
روز سوم حدود ۱۷ کیلومتر رکاب زدیم
مجموعا حدود ۱۰۰ کیلومتر رکاب زدیم

آمار عکس و فیلم
من با موبایل خودم ۱۸۸ عکس گرفتم. رضا با موبایل ۸۲ عکس و محمدرضا با موبایل ۸۹ عکس گرفتن. تو این سفر محمدرضا دوربین SJCAM هم آورده بود که باعث شد عکس های زیادی از لحظات مختلف سفر داشته باشیم. این دوربین هم ۲۰۴۳ عکس گرفته. ضمنا با استفاده از این دوربین از ۴ قسمت از مسیر کلیپ های طولانی گرفتیم که بزودی بعد از ادیت تو همین تاپیک میذارم.

برآورد هزینه
هزینه کل این سفر سه روزه ۴۰۲۰۰۰ تومان شد که سهم هر کدوم از ما ۱۳۴۰۰۰ تومان شد. به دلیل اینکه مشکل حمل بار داشتیم نتونستیم وسایل کمپینگ با خودمون حمل کنیم. با وجود اینکه هزینه سفر ما مبلغ زیادی نشد اما در صورتی که برای اقامت از چادر استفاده کنید مطمئنا هزینه سفر بسیار پایین تر هم میاد. ضمنا یکی از اصول ما خوش گذشتن تو سفره بنابراین در صورتی که کسی بخواد هزینه هارو پایین تر بیاره بازم میتونه مثلا تو هزینه های خورد و خوراک صرفه جویی انجام بده و …

سفرنامه ابر – روز دوم (شیرین آباد) بهار ۱۳۹۴

اگر قسمت اول این سفرنامه رو مطالعه نکردید اول اینجا رو مطالعه کنید

صبح با صدای خروس و صداهای روستایی از خواب بیدار شدم. دیدم ساعت ۶ شده و بهتره برم نون بگیرم. نونوایی روستا دیوار به دیوار محل سکونت ما بود. سریع پریدم و ۵ تا نون محلی که خیلی شبیه به بربری بودن گرفتم و دوباره دراز کشیدم. هوا نیمه ابری بود و عالی، یه باد خنک میومد.

سفرنامه جنگل ابر

حدود ساعت ۸ رضا و محمدرضا هم بیدار شدن و آماده شدیم برای یه صبحانه توپ. اینم حیاط خونه

سفرنامه جنگل ابر

رضا مشغول آشپزی شد و یه املت ردیف درست کرد

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

و ما هم برای روز سختی که در پیش داشتیم تامین انرژی کردیم

سفرنامه جنگل ابر

بعد از صبحانه کمی در مورد مسیری که در پیش داشتیم صحبت کردیم و برنامه ریزی های لازم انجام شد. تا اینجای سفر فقط من Runtatic رو نصب کرده بودم ولی برای ادامه مسیر بهتر دیدم که اونا هم نصب کنن تا اگر مشکلی پیش اومد از روی گوشی اونها بتونیم مسیریابی کنیم.

بعدشم رفتیم پیش حسن آقا (بقال محل) که کرایه خونه رو بدیم و آب معدنی بگیریم و راه بیفتیم به سمت جنگل ابر.

سفرنامه جنگل ابر

رضا رفت که با حسن آقا حساب و کتاب کنه تو این فرصت ما از محلی ها درباره اینکه چقدر احتمال داره که ابرها امروز باشن پرسیدیم و یه گپی زدیم.
محمدرضا یه نمای کلی از قسمتی از روستا گرفت

سفرنامه جنگل ابر

حدود ساعت ۱۰ از روستا زدیم بیرون و ابتدای جاده خاکی به سمت ابر رسیدیم. اونجا یه نگهبانی ورودی داره که برای ورود به جنگل هزینه ای به عنوان ورودیه می گیره. تو همون چند دقیقه ای که اونجا بودیم دیدیم که افراد زیادی نسبت به گرفتن ورودی اعتراض می کردن و یا یه مورد حتی به دعوا و دلخوری هم کشیده شد!

در این مورد بد نیست نظرم رو بگم. جاهایی مثل ابر که نیاز به مراقبت، مرمت، بازسازی مراتع و جنگل و مراقبت از حیوانات جنگل و ….. داره گرفتن هزینه های ورودی کاملا منطقی و لازمه و قرار بر این هست که این هزینه صرف همین مسائل بشه. نگهبانهای اونجا به ما لطف داشتن و نه تنها هزینه ای از ما نگرفتن، از اینکه با دوچرخه میرفتیم استقبال کردن.

سفرنامه جنگل ابر

یه توضیح در مورد این مسیر بدم. طی سالهای گذشته چند بار بصورت قانونی و غیر قانونی برای احداث جاده بین روستای ابر تا علی آباد اقدام شده که هر بار با مخالفت شدید دوستداران محیط زیست مواجه شده و پروژه متوقف شده با اینحال متاسفانه این پروژه نیمه کاره تاثیرات منفی خودشو گذاشته و یه جاده نسبتا صاف خاکی و قسمت های کوچکی بصورت دو بانده خاکی در اختیار راننده های محترم و غیر محترم قرار داده. توی خیلی از عکس ها هم مشخصه که مسیر عریض و کوبیده شده.

ما ابتدای مسیر ترجیح دادیم برای دور شدن از ماشین ها از باند سمت راست که کمتر مورد استفاده قرار می گرفت تردد کنیم.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

البته گاهی بعضی از راننده ها هم دقیقا مثل ما فکر می کردن و از باند سمت راست میومدن تا بتونن با سرعت بیشتری حرکت کنن.

سفرنامه جنگل ابر

شیب ملایم ابتدای مسیر برای آماده کردن بدنهامون خیلی مناسب بود اما از پیچ اول که گذشتیم یهو شیب مسیر تند شد و خودشو نشون داد.
به دلیل چند روز تعطیلی یواش یواش تعداد مهمونهای جنگل زیاد میشد و نوید یه روز شلوغ برای جنگل رو میداد که البته این مسئله زیاد مورد علاقه ما نبود و ترجیح میدادیم منطقه رو تو حالت بکر خودش میدیدیم.

یواش یواش از رضا و محمدرضا عقب افتادم و دیگه اونها رو نمیدیدم. شیب زیاد مسیر باعث شده بود که کلا خیس عرق بشم و گرد و خاکی که با رفت و آمد ماشین ها بلند میشد باعث شده بود که حس نشستن گِل رو بدنم رو داشته باشم.
بیشتر ماشین ها با تکون دادن دست و بعضی ها هم با گفتن “خدا قوت” ابراز احساسات می کردن. یکی از نکات جالبی که تو این قسمت از سفر دیدم این بود که همه کسانی که به ما لطف داشتن از لفظ خدا قوت استفاده می کردن. باد کمی سرد شده بود و ابرهای هوا هم متراکم تر شدن و ترس بارندگی رو به دلم انداخته بودن.

سفرنامه جنگل ابر

اگه بخواید برید جنگل ابر حتما باید قبلش از جنگل خاک بگذرید.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

تو مسیر چند تا وانت نیسان رد شدن که با استفاده از اونها توریستهارو میبردن به بالای مسیر و قسمتهای جنگلی برای دیدن ابرها. اغلب آدمهایی که تو وانت بودن وقتی از بغل ما رد میشدن دست تکون میدادن وابراز احساسات می کردن.

توی یکی از شیب های سنگین دیگه بریده بودم و خیلی سخت رکاب میزدم با خودم فکر کردم که این پیچ رو رد کردم پیاده میشم و مقداری از راه رو برای استراحت عضلات پیاده روی می کنم که یهو شنیدم یکی از فاصله دور پشت سرم داد زد: “بچه ها نگاه کنید یه دوچرخه سوار”! بعدش هم یهو همشون ساکت شدن و اولش با تعجب همشون نگاه کردن و بعد یهو همه شروع کردن جیغ و داد و هورا! حالا منو بگو تو رودرواسی افتادم و با اون خستگی مجبور شدم مسافت زیادی رو رکاب بزنم

سفرنامه جنگل ابر

رضا رسیده بود به یکی از محل های پارک ماشین کنار مسیر و منتظر رسیدن محمدرضا و من بود تو این فاصله برای اینکه حوصلش سر نره یه خورده سلفی بازی کرده بود.

سفرنامه جنگل ابر

بعدش هم محمدرضا بهش ملحق شده بود

سفرنامه جنگل ابر

منم یواش یواش بهشون ملحق شدم

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

یکی از جاذبه های این منطقه اینه که همه نوع پوشش گیاهی می تونید تو این منطقه ببینید. از روستای ابر که حرکت می کنید بافت منطقه کلا کویری و خشکه و حدود یکی دو کیلومتر که مسیر رو رفتید بافت منطقه به دشت تغییر می کنه و گیاهان فصلی کف کوه و تپه های اونجا رو پوشوندن. کمی که جلوتر میرید همه جا بافت مرتع به خودش میگیره و رنگ منطقه یهو سبز میشه ولی از درخت خبری نیست یا تک و توک می تونید درخت ببینید.

به دشت زیبایی رسیدیم که یه دست سبز بود و خیلی از کسانی که اومده بودن جنگل ترجیح دادن همونجا اتراق کنن و جلوتر نیان. وسط دشت یه میون بر بود که ما ترجیح دادیم ازش استفاده کنیم و از اون بریم بالا. رضا اول رسید بالا

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

کمی جلوتر رفتیم و یه دفعه بافت منطقه به درختهای سبز تغییر کرد و محیط بسیار زیبایی رو بوجود آورده بودن اما شیبهای تند مسیر نمیذاشت به اندازه کافی از مناظر لذت ببریم. از اینجا به بعد مسیر بده بستون زیاد داشت هم بالا و هم پایین رفتن از شیبهای تند. یه نم بارون هم بگی نگی شروع شده بود و بازم مارو ترسوند ولی زود بند اومد. کماکان رفت و آمد مسیر زیاد بود و خاک زیادی رو به خورد ما میدادن

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

یه پیکان از جفتمون بدجوری رد شد طوری که هم خیلی خاک داد بهمون هم اینکه کلی سنگ از زیر لاستیکش پرت شد طرفمون کمی رفت جلوتر آه ما گرفتش و لاستیکش پکید!

سفرنامه جنگل ابر

ذخیره آب محمدرضا تموم شده بود و باید دنبال آب میگشتیم. پرس و جو کردیم گفتن کمی جلوتر یه چشمه هست.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

به چشمه رسیدیم و ذخیره آبمون رو تکمیل کردیم و بعد از کمی استراحت و چک کردن نقشه راه رو ادامه دادیم. چند تا سربالایی نفس گیر جلومون بود.

هرچه جلوتر می رفتیم تعداد ماشین ها کمتر میشد و البته بیشتر ماشین های شاسی بلند و یا اتوبوس میدیدیم. من از بقیه عقب افتاده بودم، به یه دوراهی رسیدم که یه سمتش با شیب زیاد به طرف بالای کوه میرفت حدس زدم که مسیر باید این باشه و رفتم تو مسیر سربالایی بعد از کمی رکاب زدن از بالا رضا رو دیدم و فهمیدم که مسیر رو اشتباه رفتم و دوباره برگشتم و از مسیر پایینی ادامه دادم. کمی جلوتر به یه دره کم عمق رسیدیم که فوق العاده زیبا بود. با توجه به اینکه ساعت حدودای ۱ ظهر بود به نظرم رسید بهترین جا برای صرف ناهار همینجاست البته اغلب کسانی که تا اونجا اومده بودن با من هم عقیده بودن و برای ناهار همونجا اتراق کرده بودن.

سفرنامه جنگل ابر

یه چند تایی عکس با مناظر اونجا گرفتیم

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

طبیعت زیبایی داشت و تو همون مدت زمانی که اونجا بودیم پروانه های مختلف و چند مدل عنکبوت و چند تا لارو پروانه شکمو و همینطور یه ملخ عجیب و غریب دیدم

سفرنامه جنگل ابر

و البته یه گل زیبا که هنوزم فرصت نکردم نگاهی به دانشنامه گیاهان بندازم ببینم چیه!

سفرنامه جنگل ابر

کمی اونجا نشستیم و استراحت کردیم و با توافق همه تصمیم گرفتیم که ناهار که عبارت بود از نون بربری و پنیر رو همونجا بخوریم اما یهو یه چیزی یادمون افتاد که پاک فراموش کرده بودیم، مواد غذایی که شب قبل گذاشته بودیم تو یخچال یادمون رفته بود بیاریم و متاسفانه از هر طرف تا چند کیلومتر با اولین مغازه فاصله داشتیم!

ما قصدمون این بود که همونجا بمونیم تا ابرها بیان ولی همین مورد باعث شد که تصمیم بگیریم که زودتر راه بیفتیم به سمت شیرین آباد.

چون تا اون لحظه خبری از ابرهای معروف جنگل ابر نبود، از یه آقای موتور سوار که معلوم بود آشنا به منطقه است پرسیدیم که امروز امکان دیدن ابرها هست یا نه که یه توضیح فنی ارائه داد که جالب بود و ممکنه به کسانی که قصد دیدن اون منطقه رو دارن کمک کنه:

بهترین موقع برای دیدن ابرها وقتیه که هواشناسی هوای شاهرود رو آفتابی و هوای علی آباد رو ابری اعلام کنه. ابرها به منطقه کوهستانی البرز بین این دو شهر نزدیک میشن و چون یه لایه های مختلف کوهستان نفوذ می کنن و بعد به دلیل هوای گرم سمت شاهرود به سمت ارتفاعات بالاتر سمت روستای ابر کشیده میشن و وقتی به منطقه جنگلی میرسن اون مناظر زیبا رو بوجود میارن.

اون روز به دلیل هوای ابری و دمای نسبتا پایین سمت شاهرود این اتفاق بصورت ناقص افتاده بود و ابرها زیاد بالا نیومده بودن! همین دلیل و اینکه ما ناهار یادمون رفته بود باعث شد تصمیم بگیریم که حالا که ابرها تا پیش ما نمیان ما بریم پیششون!

با توجه به نقشه از اونجا به بعد سرازیری مطلق بود گاهی با شیب کم و گاهی با شیب بسیار زیاد پس سوار بر مرکب شدیم و به سمت ابرها تاختیم

سفرنامه جنگل ابر

ولی افسوس که مرکب محمدرضا عنان گسیخت و راکب رو بدجوری زمین زد. تو یکی از همین سرازیری های اولیه لاستیک عقب محمدرضا یهو چرخید و محمدرضا زمین خورد. متاسفانه کف دستش کمی آسیب دید و سیاه شد و ورم کرد.

سفرنامه جنگل ابر

این عکس رو شب گرفتیم و ورم دستش تا حد زیادی خوابیده بود
به خاطر دست محمدرضا کمی پیاده روی کردیم و یهو ابرهارو تو فاصله دور دیدیم که به طرز زیبایی لابلای کوهها قرار گرفتن. متاسفانه اون همه زیبایی تو عکس مشخص نمیشه ولی دیدن عکس ها هم خالی از لطف نیست

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

یکی از وسایلی که تو سفرهای دوچرخه ای معمولا با خودم میبرم یه اسپری ضد دردهای عضلانیه که کمی خاصیت بی حس کنندگی هم داره. کمی از اسپری رو به دست محمدرضا زدم تا دردش بهتر بشه و بتونه تو سرازیری ها راحت فرمون دوچرخه رو کنترل کنه.
هوا یهو سرد شده بود و باید بادگیر میپوشیدیم. لباس مناسب پوشیدیم و آماده حرکت شدیم تا لذت سرازیری هارو ببریم.

سفرنامه جنگل ابر

چند قدمی رو پیاده رفتیم تا اسپری اثر کنه بعد سوار شدیم و راه افتادیم به سمت ابرها و شیرین آباد.
اولش یه شیب تند رو رفتیم و بعد شیب دوباره ملایم شد و درست وقتی یه پیچ جاده رو پیچیدیم یهو خودمون رو وسط جنگل دیدیم، حس خیلی خوبی داشت

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

با توجه به شیبهای تندی که پیش رو داشتیم و با وجود اینکه خیالمون راحت بود که دوربین SJCam محمدرضا در حال عکس و فیلم گرفتنه قرار گذاشتیم که برای عکاسی تو مسیر توقف نکنیم. مسیر به دلیل صعب العبور بودن خیلی خلوت شده بود و فقط گاهی یه موتور یا ماشین آفرود عبور می کرد و همین مسئله باعث شده بود که با خیال راحت و با سرعت زیاد مسیر رو پایین بیایم.

سفرنامه جنگل ابر

مقدار زیادی از مسیر رو که جلوتر رفتیم به دلیل داغ شدن لنتها کمی توقف داشتیم تا لنتها سرد بشن

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

دوباره سوار شدیم و با سرعت مسیر رو ادامه دادیم. با سرعت زیاد در حال حرکت بودیم که یهو یه لوله آب دیدیم که درست از عرض مسیر عبور کرده بود. ارتفاع لوله خیلی بلند بود و احتمال برخورد و زمین خوردن خیلی زیاد بود. رضا با یه پرش جفت همیشگی تونست ردش کنه من و محمدرضا هم تقریبا با بلند کردن چرخ جلو و پرواز بعدش ازش گذشتیم ولی انصافا خطرناک بود. اگه قصد دارید که این مسیرو برید حتما حواستون به این لوله باشه که یه وقت کار دستتون نده.

هنوز به ابرها نرسیده بودیم. شیب مسیر و لغزنده بودن خاک مسیر باعث شد که تو پایین رفتن دستمون رو ترمز باشه. یه جایی به حدی شیب زیاد شده بود که کلا دستم رو ترمز بود. انتهای مسیر که رسیدیم برای خنک شدن ترمزها توقف داشتیم. صدای تق تق سرد شدن لنت و صفحه ها بلند شده بود. چند قطره آب روی صفحه ریختم صدای جیز بخار شدنشون بلند شده بود. تو همین حین که درگیر لنت و صفحه بودیم یهو نگاه کردیم به پایین مسیر که دیدیم ابرها خیلی آروم دارن از لابلای درختها دارن میان بیرون. یه حس وهم و ترس خاصی داشت آدمو یاد فیلمهای زامبی وار مینداخت (دقیقا یاد فیلم) و از طرفی از اینکه یه همچین صحنه های بکری رو میدیدیم غرق لذت بودیم

سفرنامه جنگل ابر

وقتی که ابرها خوب بالا اومدن محدوده دید ما خیلی کم شد نهایتا تا ۲ الی ۳ متر جلوتر رو بیشتر نمیشد دید و با وجود پرتگاه های روبروی مسیر و همینطور ترمزهایی که داغ می کردن و عملکردشون کمتر میشد تصمیم گرفتیم در سکوت و در حالی که به صداهای جنگل گوش می کردیم قسمت کوتاهی از مسیر رو پیاده بریم. لذتی داشت وصف ناشدنی، صدای آواز پرنده های جنگلی یه لحظه هم قطع نمی شد.

کمی که جلوتر رفتیم نمیدونم چشمای ما به ابرها عادت کرد یا اینکه تراکم ابرها کمتر شد و تونستیم بقیه مسیر رو رکاب بزنیم. تو مسیر گاهی صدای گله های گوسفند میومد که به نظر خیلی هم نزدیک بودن اما به خاطر ابرها هیچی نمیدیدیم فقط سعی می کردیم که سریعتر رد بشیم که تو اون وضعیت یهو با چند تا سگ گله عصبانی روبرو نشیم.

سفرنامه جنگل ابر

یه جایی هم به خاطر ظهور ناگهانی یه سگ گله مجبور شدیم که توقف ناگهانی داشته باشیم ولی ظاهرا کاری به کار آدما نداشت و ما هم از این فرصت استفاده کردیم و با مناظر اطراف چند تایی عکس گرفتیم

سفرنامه جنگل ابر

بعد از گذشتن از مسیرهای پیچ در پیچ توی ابرها بالاخره رسیدیم به شیرین آباد و به محض دیدن روستا یادمون افتاد که چقدر گرسنه هستیم و باید به فکر ناهار مفصل باشیم.

سفرنامه جنگل ابر

شیرین آباد وسط ابرهاست در حقیقت به نظر من استحقاق روستای شیرین آباد برای اینکه به روستای ابر معروف باشه بیشتر از خود روستای ابر بود. وقتی که ابرها میان شیرین آباد دقیقا وسط اونهاست و این اتفاق در خیلی از روزهای سال میفته براشون.

کنار مسجد روستا توقف داشتیم و آبی به سر و صورت زدیم و عبادات و بقیه ماجرا

سفرنامه جنگل ابر

بعد از اینکه چند دقیقه ای استراحت کردیم یادم افتاد که کمی گردو با خودم دارم و میتونیم از اونها استفاده کنیم برای تجدید قوای موقتی.
از اهالی آدرس بقالی روستا رو گرفتیم و رفتیم به سمتش. بعد از رسیدن و کمی خرید کردن متوجه شدیم که نون هم نداریم و من رفتم به سمت نونوایی که نون بگیرم که متوجه شدیم دیر رسیدیم و تعطیل کرده. از پشت شیشه از شاطر پرسیدم که نون داره یا نه. بنده خدا یه نگاهی به خودم و دوچرخه انداخت فورا یه دونه نونی که برای خودش کنار گذاشته بود بهم داد. هرچقدر اصرار کردم که این کار لازم نیست ولی آقای شاطر هم اصرار داشت که نون رو بردارم. خلاصه اینکه نون رو برداشتم و پول هم نگرفت و مهمون آقای شاطر مهربون روستای شیرین آباد شدیم.

از بقالی در مورد مسیر شیرین آباد تا علی آباد رو پرسیدیم و متوجه شدیم که نیم ساعت تا اونجا مونده بود البته توصیه اکید دارم که به حرف هیچکس در مورد میزان مسافت باقیمانده توجه نکنید چون در نهایت بیش از یک ساعت طول کشید تا به علی آباد برسیم.

شیرین آباد واقعا روستای خاصی بود. فضای آروم، مردم مهربون و خوش برخورد، خونه های روستایی زیبا که اغلب توی ابر و مه هستن واقعا این روستا رو خیلی خاص کرده بود.

سفرنامه جنگل ابر

با توجه به اینکه فکر می کردم که نیم ساعت تا علی آباد مونده تصمیم گرفتیم کمی تنقلات بخوریم و خودمون رو برای ناهار برسونیم به علی آباد به همین خاطر راه افتادیم به سمت علی آباد.
کمی که به سمت خروجی روستا رکاب زدیم مسیر خاکی تبدیل شد به مسیر آسفالت البته با کیفیت بسیار بد

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

و بعد از خروج از روستا وارد مسیر بسیار زیبایی شدیم که با هاله ای از ابرها پوشیده شده بود و با شیب عالی به سمت پایین میرفت. چی از این بهتر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

و این جاده زیبا همچنان با شیب های گاهی تند گاهی ملایم به سمت علی آباد میرفت

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

هرچی به سمت علی آباد نزدیک میشدیم شیب مسیر کم میشد و نهایتا قسمت های زیادی از مسیر کفی شد ولی در عوض انبوه جنگل دو طرف جاده بیشتر شد و یه رودخونه هم کنار جاده مارو همراهی می کرد.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

البته به نزدیکی های علی آباد که رسیدیم اغلب زمین های دو طرف جاده رو تبدیل کرده بودن به مزارع یا کارخونه ولی باز هم مناظر زیبایی بود.
بالاخره حدود ساعت ۴ بعد ازظهر رسیدیم به جاده اصلی گلستان-مشهد که تا علی آباد حدود ۵ کیلومتر فاصله داشتیم.

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه جنگل ابر

گشنگی محرکی بود که باعث شد که تا علی آباد رو پرواز کنیم. وقتی رسیدیم به شهر رفتیم سراغ غذاخوری ها و با دیدن قیمتهای بعضی از این رستورانها مشکوک شدیم و سعی کردیم که جای مطمئنی پیدا کنیم و چون هرسه تامون به منطقه نا آشنا بودیم با پرس و جو از ساکنین شهر بالاخره یه رستوران خوب پیدا کردیم فقط یه مشکل بود اونم اینکه ساعت ۵ بعد ازظهر غذا نداشتن!

رفتیم یه رستوران که انتهای یه کوچه بن بست بود و با همون سر و وضع خاکی و داغون رفتیم داخل و سراغ غذا رو گرفتیم. فروشنده رستوران یه خانوم بود (بعدا فهمیدیم که یه آشناییت دوری با رضا دارن) که با دیدن سر و وضعمون دلش سوخت و رفت آشپزخونه و خودش غذا برامون آماده کرد و خلاصه اینکه بالاخره موفق شدیم ناهار بخوریم.

سفرنامه جنگل ابر

بعد از صرف ناهار دیرموقع تازه یادمون افتاد که شب رو باید یه جایی بخوابیم. سراغ هتل رو از همون خانم گرفتیم که متوجه شدیم همونجا طبقه بالاش یه متله. ما هم رفتیم از تنها اتاق خالی اونجا دیدن کردیم و مورد پسند واقع شد و تخفیف خوبی هم بهمون داد. بالاخره دوچرخه سوار بودن یه منافعی هم داره دیگه 😉

حالا یه مشکل دیگه داشتیم اونم این بود که دوچرخه ها رو کجا بذاریم که باز هم خانم مسئول اونجا به دادمون رسید. پیشنهاد داد که دوچرخه ها رو بذاریم توی انبار مواد غذایی خودشون. بعد از بازدید از انبار دیدیم جاشون از اتاق ما هم امن تره و به همین خاطر پیشنهادشو قبول کردیم.

سفرنامه جنگل ابر

به محض اینکه به اتاق رسیدیم ولو شدیم.

سفرنامه جنگل ابر

بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم برای اینکه خیالمون راحت بشه بریم بلیط فردا رو برای تهران بگیریم و بعد یه چرخی هم تو شهر بزنیم.

یه آزانس گرفتیم و رفتیم ترمینال کوچیک شهر. با هر زحمتی بود بلیط برای روز بعد گرفتیم و با تلفن با راننده هماهنگ کردیم که سه فروند دوچرخه هم همراهمون هست تا موقع حرکت یهو دبه درنیاره که جا نداره و از این حرفا.
بعد رفتیم یه بستنی فروشی و به دعوت محمدرضا یه بستنی عالی زدیم به رگ. اونجا ظاهرا بهترین بستنی فروشی شهر بود و نکته جالبش این بود که فروشنده یه نوجوان حدود ۸ ساله بود که کاملا مسلط به فروشندگی و بیزینس بود. حیف شد ازش عکس نگرفتم!

برگشتنی تصمیم گرفتیم با توجه به اتمسفر خاص شهر و فضای لطیف شهر تا متل رو پیاده روی کنیم و علی آباد رو بهتر ببینیم. بین راه هوس چایی کردم و سه تا چایی گرفتیم و رفتیم تو پارک نزدیک همونجا

سفرنامه جنگل ابر

جای همگی خالی چای گرم تو اون هوای خنک و فضای آروم حسابی چسبید.
قبل از اینکه بریم به متل رفتیم به زیارت مقبره شهدای گمنام که تو همون پارک بود.

سفرنامه جنگل ابر

تو مسیر برگشت پنیر برای صبحانه و الویه برای شام گرفتیم و یه شامپو گرفتیم که بریم دوش بگیریم.
به محض اینکه رسیدیم و رفتیم تو اتاق بساط شام رو پهن کردیم کردیم و جای همگی خالی الویه ها رو خوردیم بعدش هم کمی موبایل بازی کردیم و در مورد برنامه های فرداش صحبت کردیم و برنامه ریزی کردیم.

سفرنامه جنگل ابر

بعدش هرچقدر تلاش کردیم که بتونیم از تخت کنده بشیم و بریم دوش بگیریم نتونستیم و همونطور روی تختها خوابمون گرفت.

سفرنامه جنگل ابر

این تصویر هم به عنوان حسن ختام روز دوم میذارم فقط به عشق عشاق الترک. باشد که الگویی باشد برای سایرین. بله ما یه همچین مربی و مسئول گروهی داریم

سفرنامه جنگل ابر

سفرنامه ابر – روز اول (شاهرود-روستای ابر) بهار ۱۳۹۴

اول از همه باید از جناب سینا جان عزیز تشکر کنم که جرقه این سفر مدیون جمله آخر گزارش ایشون بود.
سال گذشته که مشکلاتی برای زانوی من پیش اومد و مدتی از تمرین و رکاب زدن محروم بودم با دوستان فراز جلسه هایی تو کافی شاپ تشکیل می دادیم و در مورد برنامه های سال۹۴ برنامه ریزی می کردیم و مسیر انتخاب می کردیم. همه مسیرها و زمانهای تقریبی اونهارو مشخص کردیم.

ابتدای امسال که اجازه رکاب زدن برای من صادر شد متاسفانه مشکلی برای رضا پیش اومد و پاش یه ماه تو گچ بود. خلاصه ما تمرین رو شروع کردیم و منتظر باز کردن گچ پای آقا رضا شدیم که بریم برای اولین سفر امسالمون (مقصد اولیه مخفی میمونه برای موقعیتهای بعدی).

بالاخره موعدش رسید و پای رضا هم خوب شد و شروع کردیم به تمرین های گروهی و چون وقت کم بود همزمان برنامه ریزی هم می کردیم. از اونجایی که عروسی حمزه نزدیک بود نمیتونست با ما همراه بشه و از اونجایی که وقت خیلی کم بود و هماهنگی هم کار سختیه ترجیح دادیم که تعدادمون همون ۳ نفر (من و رضا و محمدرضا) بمونه.

نزدیکای موعد سفر ما بود که یهو آقا سینا گزارش جنگل ابر رو گذاشت تو سایت. بدجوری هوایی شدم. خیلی دلم خواست که این مسیر رو برم. با دوستان در میون گذاشتم و بلافاصله با استقبال شدید همراه شد فقط مشکلش این بود که وقت تنگ بود و برنامه ریزی برای مقصد جدید باید بصورت فشرده انجام می شد.

نقشه هایی که سینا تو سایت گذاشته بود رو بررسی کردم و با استفاده از Google Earth چند بار مسیر کامل رو بررسی کردم از همه نظر. یهو یه فکری به ذهنم رسید اینکه تو این سفر از برنامه Runtastic Pro که یکی از اعضای سایت معرفی کرده بود استفاده کنم. سریع دانلود کردم و نصب کردم و برای اینکه نقشه های مورد نیازمون روی گوشی ذخیره بشه تا تو حالت افلاین هم قابل استفاده باشه چند بار تو زومهای مختلف مسیر رو توی Runtastic مرور کردم. البته بهتره شما همیشه تو سفرهای آفرود از برنامه ای که عادت دارید استفاده کنید تا مشکلی پیش نیاد مگر اینکه قبلش خوب تستش کرده باشید. اما من از این انتخابم خیلی راضیم. واقعا نرم افزار بی نظیری بود و در مقایسه با رقبای دیگه یه سر و گردن بالاتر بود (من تقریبا از همه نرم افزاری Tracking استفاده کردم).

تصمیم بر این شد که بدون ترکبند و خورجین به این سفر بریم و به همین خاطر محدود شدیم به کوله هامون و همین باعث شد که خلاقیتهای زیادی برای جا دادن مایحتاج تو کوله هامون به خرج بدیم. قرارمون با رضا ساعت ۷ و نیم صبح پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت بود ابتدای اتوبان هجرت. ناگفته نماند که روز چهارشنبه یه سری اتفاقات افتاد که نزدیک بود برنامه من کنسل بشه ولی خدا کمک کرد و این اتفاق نیفتاد و ما مسافر شدیم.

صبح به خاطر مشکلاتی مثل رفتن برق خونه ما و گم کردن حمایل بار و … و همچنین فراموش کردن کیسه خواب محمدرضا، با تاخیر سر قرار رسیدیم و به همین خاطر برای جبران بدقولی، قول یه ناهار به رضا دادیم!
به طرف ترمینال جنوب راه افتادیم.

قبلش توضیح بدم که جنگل ابر بالای رشته کوه البرز حد فاصل شهر شاهرود (استان سمنان) و شهر علی آباد کتول (استان گلستان) قرار داره. بنابراین ما برای اینکه خودمون رو به جنگل ابر برسونیم باید ابتدا به شاهرود میرفتیم. هدف ما شب مانی در روستای ابر تقریبا ۴۰ کیلومتر بعد از شاهرود بود.

به ترمینال که رسیدیم یه ماشین شاهرود در حال مسافرگیری بود که اتفاقا ۳ نفر هم جا داشت ولی صندوق هارو تا خِرتِناق پر از بار کرده بود و جا برای سه تا دوچرخه نداشت. کلی گشتیم تا بالاخره برای شاهرود ساعت ۱۱ تونستیم ۳ تا بلیط بگیریم و اتفاقا از روی خوش شانسی راننده رو هم توی محوطه ترمینال دیدیم و تایید جای ۳ تا دوچرخه رو هم ازش گرفتیم و با خیال راحت رفتیم که از اطراف ترمینال تدارک ناهار بین راه رو ببینیم.

جنگل ابر

بعد از خرید غذا و تنقلات برای بین راه به ترمینال برگشتیم و منتظر رسیدن ساعت حرکت شدیم.

جنگل ابر

موقع حرکت رسید و دوچرخه هارو گذاشتیم تو قسمت بار و خودمون هم سوار شدیم. از همون اولش هم راننده باکلاس ماشین حسابی تحویلمون گرفت!
۱۱ حرکت کردیم و کمی بعد از حرکت گفتیم یه عکس یادگاری بگیریم تو ماشین برای آیندگان

جنگل ابر

درست بعد از این عکس بود که محمدرضا به حالت ریلکسیشن رفت!

جنگل ابر

ما هم مشغول ارسال عکس تو گروه فراز کردیم تا به خورده دل اونایی که نیومده بودن رو کباب کنیم

جنگل ابر

نمیدونم دقیقا ولی فکر می کنم ۳ ساعتی تو ماشین بودیم تا رسیدیم به یه جایی به اسم سرخه که برای نماز و استراحت ۱۵ دقیقه ای توقف داشتیم. نکته جالبی که اونجا دیدم محل شارژ تفکیک شده بود!

جنگل ابر

به سمت شاهرود حرکت کردیم و تو این فاصله ناهارم زدیم بر بدن. البته بلافاصله بعد از ناهار محمدرضا باز هم افقی شد! کلا این پسر خوش خوابه اساسی

جنگل ابر

کلا مسیر خسته کننده ای بود و نشستن زیاد خیلی مارو خسته کرده بود. هوای گرم و طبیعت خشک به این خستگی دامن زده بود. به محض ورود به شاهرود یهو همه چی تغییر کرد و طبیعت خشک و بیابونی جای خودشو به باغهای زیبایی داد که بیننده رو به شک مینداخت که اینجا منطقه گرمسیریه یا سردسیری!

بالاخره حدود ساعت ۵:۱۵ وارد ترمینال شاهرود شدیم و بعد از پیاده کردن دوچرخه ها مشغول آماده سازی خودمون و دوچرخه ها شدیم.

جنگل ابر

قمقمه ها و کوله پشتی رو هم با آب معدنی پر کردیم و بعد از پرس و جوی اولیه به سمت جاده شاهرود-آزادشهر راه افتادیم.
شاهرود شهر زیبایی بود و هر سه نفرمون هم عقیده بودیم که اگر وقت بیشتر داشتیم حتما برای دیدن شهر شاهرود و گشت و گذاری تو شهر وقت میذاشتیم اما باید تا قبل از تاریک شدن هوا خودمون رو به روستای ابر میرسوندیم. بد نیست مختصری در مورد شاهرود هم بدونیم:

[QUOTE]
شاهرود، یکی از شهرهای استان سمنان در ایران و مرکز شهرستان شاهرود است. نام‌های قدیمی دیگری برای شاهرود که می‌توان نام برد عبارت است از “حنچره”، “شخره” و “شاخره” اشاره نمود. شاهرود، در حد فاصل دو نوع آب و هوای خشک و کویری، در جنوب و مرطوب و پرباران در شمال جای گرفته که آب و هوایی معتدل برای این شهر فراهم کرده و آن را در ردیف شهرهای خوش‌آب و هوای ایران قرار داده‌است. شاهرود در حد فاصل شهرهای دامغان در باختر، سبزوار و بردسکن در خاور و گرگان در شمال بوده و تقریباً در میانه راه تهران-مشهد می‌باشد به طوریکه فاصله آن از تهران ۴۰۰ کیلومتر و از مشهد ۵۰۰ کیلومتر می‌باشد. بر اساس نتایج سرشماری سال ۱۳۹۰ جمعیت شهر شاهرود ۱۴۰،۴۷۴ نفر بوده است.[۶] شاهرود دومین شهر پرجمعیت استان محسوب می‌شود
پس از انقلاب برای مدتی نام این شهر به امام‌شهر تغییر یافته بود. مردم شاهرود به زبان فارسی با لهجه شاهرودی تکلم می‌کنند. شاهرود نزدیک به شهر تاریخی بسطام است.

[/QUOTE]

باید از وسط شهر شاهرود خودمون رو به جاده آزاد شهر میرسوندیم و از این فرصت برای دیدن بهتر مردم و همچنین خود شهر استفاده کردیم. شاهرود مردم مهربون و خونگرمی داره و کلا حس ما از این شهر آرامش و اتمسفر مثبتی بود که بر این شهر حاکم بود. در طی همون مدت کوتاهی که در حال عبور از شهر بودیم ابراز لطف و محبت مردم شاهرود مارو هم خوشحال و دلگرم کرد. اما متاسفانه اتفاقی افتاد که باعث شد خاطره کوتاه ما از این شهر کمی کدر بشه!!!

نزدیکای میدان امام بودیم که یهو متوجه شدم یه موتوری از پشت سر به من نزدیک میشه بر حسب عادت به سرعت خودمو کشیدم به راست و موتوری به فاصله بسیار نزدیک از من و با سرعت زیاد رد شد و متوجه شدم که قصد ضربه زدن با دست به دست چپ من رو داشته که با حرکت من بی اثر شد. یهو یاد رضا افتادم که جلوتر از من حرکت می کرد و با صدای بلند صداش کردم که مواظب باشه اما دیر شده بود و نامرد با دست به کتف چپ رضا کوبید و فرار کرد!!! راستشو بخواید مزاحمت موتورسوار تا حالا زیاد داشتیم ولی هیچکدوم اقدام فیزیکی نکرده بودن و از این بابت شاهرود فعلا رکوردشکن شد برای ما!

جنگل ابر

انتهای شهر که رسیدیم ساعت ۶ شده بود و ما ۲ ساعت وقت داشتیم تا ۴۰ کیلومتر مسیر رو رکاب بزنیم.

جنگل ابر

وارد جاده که شدیم مسیر دلچسب و کفی بود با نمایی از مزارع و باغهای اطراف و هوای خنکی که به صورت ما می خورد. به این فکر می کردم که اگه من شاهرود زندگی می کردم به عنوان تمرین دور پا حتما هر روز این مسیر رو رکاب میزدم.
شهر بسطام ۵ کیلومتر بعد از شاهرود بود ولی به خاطر عجله ای که داشتیم و باید خودمون رو به برنامه ریزی میرسوندیم (تقریبا دو ساعتی از برنامه ریزی عقب بودیم) امکان توقف و دیدن شهر نبود.

جنگل ابر

جنگل ابر

تو مسیر به خاطر اینکه بیشتر روز روی صندلی اتوبوس نشسته بودیم خیلی زود خسته شدیم و برای رفع خستگی حدود ۵ دقیقه کنار چند تا درخت استراحت کردیم

جنگل ابر

جنگل ابر

بالاخره به ورودی روستای قلعه نو خرقان رسیدیم که یه روستای تاریخی بود ولی باز به همون دلیل عقب بودن از برنامه امکان توقف و دیدار جاهای تاریخی نبود! جاده روستا رو به سمت خود روستا رکاب زدیم. هوا عالی شده بود و واقعا رکاب زدن لذت بخش

جنگل ابر

جنگل ابر

جنگل ابر

نرسیده به روستا توقفی داشتیم برای تعویض شیشه عینکهامون چون هم ابر بود و هم خورشید در حال غروب بود و هوا در حال تاریک شدن. برای دید بهتر شیشه های شفاف رو روی عینکهامون گذاشتیم.

جنگل ابر

جنگل ابر

ضمنا از فرصت استفاده کردم و نقشه رو چک کردم تا مطمئن بشم که راه رو درست اومدیم و موقعیت خودمون هم چک کرده باشم

جنگل ابر

بالاخره به روستا رسیدیم و متوجه شدیم که ماشین های زیادی برای دیدن جنگل ابر از این مسیر اومدن و قصد بالارفتن رو دارن

جنگل ابر

جنگل ابر

کنار یه بقالی برای خرید مایحتاج ایستادیم و چند تا کلوچه محلی خریدیم که الان که فکر می کنم میبینم یکی از بهترین خریدهای عمرمون رو انجام دادیم که در آینده شما هم متوجه این قضیه میشید.

جنگل ابر

جنگل ابر

به سمت بالای روستا راه افتادیم و یهو دیدیم مسیر سرازیری شد و همین من رو به شک انداخت آخه یادم نمیومد تو این مسیر سرازیری داشته باشیم! همین شک باعث شد که از سرایدار مدرسه روستا بپرسیم و متوجه شدیم که مسیر رو اشتباه رفتیم

جنگل ابر

جنگل ابر

کمی به عقب برگشتیم و مسیر صحیح رو پیدا کردیم و اینجا ابتدای مسیر آفرود محسوب میشد. از اینجا وارد جاده خاکی روستای ابر شدیم. از کنار قبرستان روستا گذشتیم و به تلمبه آب رسیدیم. کمی استراحت و ادامه مسیر.

جنگل ابر

مسیر خاکی با شیب ملایم بدون دیدن انتهای مسیر و تاریک شدن ناگهانی هوا یه خورده باعث تردید شده بود. اصرار رضا باعث شد که مسیر رو ادامه بدیم (با تشکر از رضا).

جنگل ابر

جنگل ابر

بعد از مدتی رکاب زدن هوا کاملا تاریک شد و به خاطر ابری بودن هوا هیچ نوری نبود حتی نور ستاره ها. چراغ هارو روشن کردیم و تو تاریکی رکاب زدیم.

جنگل ابر

بعد از کمی رکاب زدن تو تاریکی مطلق یهو بوی گله گوسفند اومد و همین باعث وحشت ما شد چون ما تو تاریکی هیچ چیزی انورتر از دو متری خودمون نمیدیم ولی احتمالا سگهای گله مارو کاملا واضح میدیدن!!!
من خیلی خسته شده بودم و آهسته رکاب میزدم و گاهی هم پیاده ادامه میدادم. یهو صدای چند تا سگ شروع شد و مجبورمون کرد که سرعتمون رو زیاد کنیم تا هرچه سریعتر خودمون رو از منطقه خطر دور کنیم. با توجه به پراکندگی جانوری طبیعت شاهرود ترجیح دادیم که با فاصله کم در کنار همدیگه رکاب بزنیم تا شرایط تحت کنترل باشه
دیگه یواش یواش خسته شده بودیم و هیچ اثری از روستا دیده نمیشد. مدام نقشه رو چک می کردیم. مسیر درست بود ولی با وجود نزدیک شدن به روستا هیچ اثری ازش دیده نمیشد و همین مارو کمی نگران کرده بود.
آب کوله پشتی من تموم شده بود و همین باعث نگرانی من شده بود چون من آب زیاد می خورم به همین خاطر توقف کردیم تا کمی آب از محمدرضا بگیرم. به محض اینکه سوار شدیم و حدود ۵ دقیقه رکاب زدیم یهو دیدیم چراغهای روستا از پشت یه تپه بزرگ پیدا شد. روستای ابر تقریبا تو یک گودی بود و به همین خاطر با وجود نزدیک بودن دیده نمیشد. با وجود اینکه تو عکس تقریبا چیزی دیده نمیشه اما دیدن این صحنه خیلی به ما انرژی داد

جنگل ابر

اندکی سلفی از خودمون گرفتیم

جنگل ابر

جنگل ابر

حدود ساعت ۹:۱۵ خودمون رو به روستا رسوندیم و اولین کاری که کردیم این بود که سراغ اتاق یا محلی برای شب ماندن را گرفتیم که آدرس یه بقالی رو دادن و ما هم رفتیم اونجا

جنگل ابر

حسن آقا آدم با حالی بود و به محض اینکه گفتیم جا می خوایم با چند تا از دوستاش تماس گرفت. اولین دوستش اومد و وقتی با ما آشنا شد پاشو کرد تو یه کفش که به مجرد جا نمیده. به یکی دیگه از دوستاش زنگ زد و بلافاصله اومد و فقط وقت خواست تا کمی خونه رو مرتب کنه. خونه مورد نظر فقط ۲۰ متر تا مغازه حسن آقا فاصله داشت و از این بابت برای ما مزیت خوبی بود ضمنا نونوایی هم دیوار به دیوار خونه مورد نظر بود که دیگه عالی بود.

یه نیم ساعتی مهمون حسن آقا و چند تا از اهالی روستا بودیم و گپ زدیم تا خونه آماده شد و ما اسقرار پیدا کردیم. سریع چرخها رو جا دادیم و کمی دراز کشیدیم.

جنگل ابر

خونه های اونجا امکانات کامل دارن اما مشکلات زیادی هم هست از جمله قطعی آب تو ساعات مختلف شبانه روز. بنابراین اهالی همیشه ذخیره آب دارن برای همچین مواقعی. موقعی هم که ما رسیدیم اونجا آب قطع بود و تا صبح روز بعد از آب ذخیره شده برای همه امور استفاده می کردیم.

بعد از کمی استراحت رضا و محمدرضا رفتن برای خرید و منم از فرصت استفاده کردم و یه چرت چند دقیقه ای زدم!!!

جنگل ابر

یه هندونه خریدن و حسابی آب و قند از دست رفته بدنمون رو جبران کردیم. شام هم پنیر با هندونه زدیم بر بدن که واقعا چسبید و جای همگی خالی.
غذاها و خوراکی هامون رو گذاشتیم تو یخچال و موبایل هارو هم زدیم به شارژ و رفتیم تو کار استراحت. قرارمون رو گذاشتیم که روز دوم چون مسافت کمتر بود کمی دیرتر حرکت کنیم و با خیال راحت رفتیم به دنیای خواب

جنگل ابر

گزارش برنامه زندان هارون – جمعه ۲ خردادماه ۱۳۹۳

توضیح اینکه این نوشتن این گزارش تا الان به تعویق افتاده بود

از دو سال قبل مسیر زندان هارون رو تو گوشه ذهنم گذاشته بودم، یادمه یه سال نوروز هم رامین یکی از دوستام که عضو بایک۲۰ هم بود (Varona@) تو سایت پیشنهاد داد که این مسیرو بریم ولی من که اهواز بودم ازش قول گرفتم که نره تا بیام باهم بریم. وقتی هم که از اهواز برگشتم رامین غیبش زد!
خلاصه چهارشنبه شده بود و همه تو گروه وایبری فراز درگیر پیغام و پیشنهاد برای مسیر بودیم که یهو یاد مسیر زندان هارون افتادم. با توجه به اینکه تو خرداد بودیم و هوا گرم شده بود اول رفتم هواشناسی هوای روز جمعه رو بررسی کنم که دیدم به به زده تا ساعت ۳ ظهر هوا ابری و حتی احتمال نم بارون هم داره و چی از این بهتر. منم پیشنهاد دادم. یهو فریاد لبیک از هر گوشه وایبر بلند شد و قرار بر این شد که برنامه جمعه مسیر زندان هارون باشه!

روز پنجشنبه تو شرکت، مسیرو روی Google Earth مشخص کردم و محض اطمینان یه نسخه A4 از اون پرینت گرفتم و گذاشتم توی کیفم. فایل ذخیره شده مسیر هم روی دسکتاپ گذاشتم که موقع رفتن روی موبایل کپی کنم تا موقع حرکت بتونیم مسیریابی کنیم اما از بس هیجان داشتم یادم رفت کپی کنم!

مسیر به این شکل بود که ما باید اتوبان بسیج رو میرفتیم تا سه راه افسریه و از اونجا وارد اتوبان امام رضا میشدیم و به طرف تقاطع ورودی زندان هارون میرفتیم. تا اینجای مسیر Road بود و از اینجا به بعد آفرود. در نهایت قرار بود بعد از فراز و فرود های زیاد به ده ترکمن برسیم و از اونجا وارد سرخه حصار بشیم و برگردیم خونه! اما کاش به همین سادگی بود!
کسانی که اعلام آمادگی کرده بودن عبارت بودن از: من و رضا، حمزه، محمدحسین، یحیی.
صبح زود که می خواستم از خونه بیام بیرون یادم افتاد که شارژ ساختمون پرداخت نکردم و یه چند روزی هم دیر شده به همین خاطر همونجا حساب کردم بدبینانه ساعت ۲ بعدازظهر خونه هستم پس یه یادآوری توی موبایلم گذاشتم برای ساعت ۲ بعدازظهر!
وقتی به محل قرار با یحیی که سر پیروزی بود رسیدم متوجه شدم که یحیی با یکی از دوستان بایک۲۰ به نام آقا محمود هم هماهنگ کرده که باهامون بیاد. کمی منتظرش شدیم نیومد و یحیی باهاش تماس گرفت متوجه شدیم که خواب مونده و تازه داره راه میفته و به همین خاطر هم ما ضمن عذرخواهی رفتیم. راستش اینطوری به نظرم بهتر بود چون محمود رو تا الان ندیده بودیم و نمیدونستیم چطوری رکاب میزنه و توانایی مسیر رو داره یا نه.

خلاصه راه افتادیم و به محل قرار اصلی که سه راه افسریه بود رسیدیم. اونجا حمزه و محمدحسین هم به ما ملحق شدن و کمی بعد هم رضا. شروه کردیم تو اتوبان امام رضا رکاب زدن.

یه جایی پیش یه دکه برای گرفتن آب و آذوقه هم یه توقف داشتیم و همینطور نگاهی به کاغذ A4 معروف انداختیم که یه وقت از تقاطع رد نشیم.

تو مسیر متوجه شدیم که یه باغ گل هست و تصمیم گرفتیم که یه بازدیدی از باغ گل داشته باشیم.

تو باغ گل من و یحیی از بقیه جدا شده بودیم و داشتیم گلهارو تماشا می کردیم که شروع کردم با یحیی صحبت کردن، چند تا فروشنده کمی اونطرفتر ما ایستاده بودن که به محض اینکه شروع کردم با یحیی صحبت کردن یکی از فروشنده ها رو به بقیه بلند گفت “اه فارسی بلده، چه خوب فارسی حرف میزنه”! بنده خداها فکر می کردن ماها از کره مریخ اومدیم.

بعد از اون هم دیگه داشتیم آماده می شدیم که از باغ گل بیرون که یهو محمود با یحیی تماس گرفت که من اومدم و الان دم در باغ گل هستم! نمیدونم با چه سرعتی رکاب زده بود ولی هرطوری بود خودشو بهمون رسونده بود.

از باغ گل که بیرون رفتیم با آقا محمود گل آشنا شدیم.

به سمت تقاطع حرکت کردیم و در این حین من کنار محمود رکاب میزدم و باهاش صحبت می کردم تا بفهمم میزان آشناییش با رکاب زدن تو مسیرهای خاکی و ….راستی یادم رفت بگم که دوچرخه محمود کراس نبود، سایکل توریست بود با طوقه ۲۸ و لاستیکای باریک.
تو مسیر یه چند بار برای دیدن نقشه توقف داشتیم و از نقشه A4 استفاده کردیم

بالاخره به تقاطع رسیدیم و می خواستیم وارد بشیم که دیدیم یه دربانی داره. از یه بنده خدایی پرسیدیم گفت که فقط به ماشین های مجوز دار اجازه ورود میده و اگه می خواید برید از جاده پایینی برید و کمی جلوتر وارد مسیر اصلی بشید. ما هم همین کارو کردیم. تو تصویر زیر هم مشخصه که داریم از مسیر پایین میریم، مسیر اصلی درست بالای اون بلندی کنار ماست

یه کوچولو گم شدیم که با راهنمایی نگهبان یه کارگاه ساختمانی مسیر رو پیدا کردیم و وارد مسیر اصلی شدیم. تو مسیر اصلی دو تا مشکل وجود داشت: خاکی که کامیون ها موقع رفت و آمد بلند می کردن و تعدادشون هم کم نبود، گرما.
کم کم ساختمان زندان هارون دیده میشد. مسیر تقریبا آسون و با شیب ملایمی بود و خیلی زود به زندان رسیدیم. دور ساختمان زندون سبز بود و درخت و سبزه دیده میشد و با وجود اینکه کسی اون دور و بر دیده نمیشد ولی به نظر میرسید که کسی داره از اونجا نگهداری می کنه.

بد نیست کمی بیشتر با این زندان هم آشنا بشیم:

زندان هارون یا زندان هارون‌الرشید یا زندان خان مربوط به سدهٔ ۴ ه. ق. است و در ۱۳ کیلومتری شرق تهران واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۳۴ با شمارهٔ ثبت ۴۰۸ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.[۱] و یکی از آثار تاریخی پس از اسلام در شهر ری است. این بنا که در ده کیلومتری جاده تهران به خراسان در دامنه کوه‌های مسگرآباد واقع است.
بنای زندان به شکل مکعب مستطیل به ارتفاع ۹ متر و به صورت دو طبقه ساخته شده و از درازا و پهنای یکسانی برابر با ۳۰ متر و سی سانتی‌متر بر خور دار است.زندان هارون دارای ساختاری متشکل از لاشه سنگ و گچ و از نظر قدمت متعلق به دوره آل بویه حدود ۱۱۰۰ سال قبل است.[۲]
بطور تحقیق نام زندان در قدیم‌الایام بدین بنا اطلاق شده و امروزه هم به همین نام خوانده می‌شود. گذشت زمان و حوادث دوران لطمه زیادی به بنا وارد آورده، ولی تا اندازه‌ای مرمت گردیده‌است. آنچه معلوم است بنای مزبور همانطور که از اسم آن بر می‌آید، زندانی از دوران آل بویه بوده و صرفاً بمنظور زندان‌های انفرادی ساخته شده‌است. به عقیده آندره گدار بنای مزبور از زمان سلجوقی است و یکی از استحکامات نظامی آن عصر بشمار می‌آید.

شروع به گشتن و عکاسی در ساختمان زندان هارون کردیم

نمایی از بالای ساختمان

مرکب ها در حال استراحت

در حال پایین رفتن از پله های باریک و معبر مانند زندان

عکس یادگاری با ساختمان زندان

محمود تا اینجا خیلی خوب اومده بود و رضا هم هر از گاهی نکاتی رو برای بهتر شدن و آموزش خاکی بهش گوشزد می کرد.
از اونجایی که پیش بینی های هواشناسی همش جفنگ از آب دراومده بود و آفتاب هر لحظه با تمام قوا بالاتر میرفت و هوا هم گرمتر میشد، هنوز خیلی از مسیر و در حقیقت قسمت سخت مسیر مونده بود، دیگه باید راه میفتادیم. یه تیکه سنگ محمدحسین پیدا کرد که خیلی جالب بود

فکر می کنم از همه برنامه هایی که تا حالا رفتم یه یادگاری برداشتم، سنگ محمدحسین هم به کلکسیون اضافه شد.
حدود ساعت ۹ از زندان راه افتادیم.

ساعت ۹:۱۰
رسیدیم به برج های دیده بانی زندان که اغلب تخریب شده بودن ولی یکیشون هنوز سالم مونده بود. منظره زیبایی بود.

ساعت ۹:۲۰
رسیدیم به یه کانال آب که به حوض تقسیم آب منتهی میشد. هوا خیلی گرم شده بود، با دیدن حوض آب همه وسوسه شدیم یه آبی به سر و صورتمون بزنیم. یه خانواده هم اونجا بودن که نمیدونم چطوری با ماشین اومده بودن اونجا و توی یه باغچه کوچیک همون اطراف اومده بودن پیک نیک و صرف قلیون!!!


پی نوشت: آقا ظاهرا این لباس محمدحسین چشم بعضیارو گرفته خودش بی زحمت بیاد در موردش و همینطور قیمتش توضیح بده بی زحمت

ساعت ۹:۴۰
بعد از کمی آب بازی و گپ زدن راه افتادیم. شیب مسیر تازه شروع میشد و جنس خاک هم بدجوری به لاستیک ها می چسبید و رکاب زدن رو مشکل می کرد.

به دلیل گرمای زیاد پوشش گیاهی منطقه کلا خشک شده بود و فقط گیاهان مقاوم و بیابونی توان زنده بودن داشتن

۱۰:۱۰
هرچی جلوتر میرفتیم مسیر بکر می شد و دقیقا این حس به ما دست میداد که رفتیم توی دل طبیعت، یه جای دور از دسترس انسانهای عادی. البته مسیری که میرفتیم پاکوب شده بود ولی معلوم بود که رفت و آمد اونجا خیلی کمه. بعدها فهمیدم که این مسیر در حقیقت مسیر اختصاصی خط لوله بوده و فقط محیط بانان و گاهی هم مسئولین فنی خط لوله از این جاده تردد دارن.

۱۰:۱۵
من و یحیی و حمزه عقب تر از بقیه رکاب میزدیم و در حین رکاب زدن گپ میزدیم که متوجه شدیم چرخ جلوی حمزه پنچر شده. محمدحسین و رضا و محمود جلوتر رفته بودن و رسیده بودن به یه تخته سنگ بزرگ که ۱۰۰ متر جلوتر از ما بود.

۱۰:۳۰
پنچری گرفته شد و ما راه افتادیم تا برسیم به بچه هایی که پیش تخته سنگ بزرگ منتظر ما بودن. محمدحسین با دوچرخش رفته بود بالای تخته سنگ. یحیی هم از فرصت استفاده کرد و به دلیل گرمای زیاد هوا کشف حجاب کرد

این عکس رو محمدحسین زمانی که بالای تخته سنگ رفته بود ازمون گرفته. رضا و محمود وسط عکس مشخص هستن و تیم پنچرگیران هم انتهای مسیر خیلی ریز دیده میشن

۱۰:۴۰ لعنتی
خودمونو رسوندیم به بچه ها. کنار تخته سنگ یه دو راهی بود که یکی به سمت راست میرفت و یکی به سمت چپ. محمدحسین بالای تخته سنگ بود هنوز. ازش پرسیدم که از اون بالا میتونی ببینی مسیر سمت چپ به کجا میره؟ اونم نگاهی انداخت و جواب داد که مشخص نیست!
با شور و مشورت تصمیم گرفتیم به مسیر سمت راست بریم که به نظر تردد بیشتری توش شده بود و مسیر بهتری میومد! بازم گول ظاهرو خوردیم.

عکس زیر محمدحسین بالای تخته سنگه و می خواد بیاد پایین و مسیر سمت راست رو ادامه بدیم

۱۰:۵۰
برخلاف تصور ما هرچی که جلوتر رفتیم مسیر باریک تر و بکر تر شد! از زندان هارون به بعد مدام هواپیماهای مسافربری از بالای سرمون رد میشدن و هرچی که جلوتر میرفتیم ارتفاع ما بیشتر میشد و هر دفعه متوجه میشدیم که فاصله ما با هواپیماها کمتر شده.

کمی که جلوتر اومدیم رسیدیم به دیواره یه منطقه نظامی که اثری از آدم و تحرک و ماشین توش دیده نمیشد!

۱۱:۱۰
رسیده بودیم به یه شیب خفن که نمیشد ازش بالا رفت. گرما هم توان مارو تحلیل برده بود.

گهی زین به پشت از تپه رفتیم بالا. بالا که رسیدیم دیدم یه تیکه از مسیر سرازیری خفنه و به همین دلیل به نوبت و با فاصله به سمت پایین اومدیم. رضا و محمود آخری بودن تا رضا فرصت داشته باشه که پایین اومدن از سرازیری رو به محمود یاد بده.
از سرازیری که رفتیم پایین وقتی که شیب کمتر شد منتظر شدیم تا همه جمع بشن که دیدیم آقا رضا که بعد از محمود پایین اومده بود به دلیل کم تجربه بودن محمود زمین خورده و خاکیه ولی خدارو شکر اتفاق بدی نیفتاده بود و صحیح و سالم و خندان بود.
محمدحسین پیشنهاد داد که دوچرخه هامونو عوض کنیم تا فول ساسپنشن هم تست کرده باشم، منم قبول کردم.

کمی جلوتر بازم رسیدیم به یه تپه و باید ازش میرفتیم بالا. برام عجیب بود آخه توی نقشه که چک کرده بودم زیاد بالا و پایین نداشتیم و شیب یکنواخت به سمت بالا بود تا نقطه عطف مسیر که بالای یکی از قله های منطقه بود!

ساعت ۱۱:۳۰
با هر زحمتی بود رفتیم بالای تپه و پایین اومدیم ولی باز دیدیم که یه تپه دیگه جلوی ما سبز شد! از اون هم که رفتیم بالا دیگه برامون نا نمونده بود. آفتاب هم که مستقیم روی سر ما بود. ذخیره آب توی کمل بک من تموم شده بود و از اینجا به بعد باید از آب قمقمه استفاده می کردم و این آخرین ذخیره آبم بود.
حمزه با GPS چک کرد و اعلام کرد که فاصله هوایی ما با ده ترکمن ۶ کیلومتره. راستش یه خورده ته دلم خالی شد. آخه هنوز ارتفاعمون با چیزی که چک کرده بودم خیلی فاصله داشت و تا اینجای مسیر هم خیلی از انرژیمون گرفته شده بود و آب هم رو به اتمام بود. ولی با این احوال به روی خودمون نیاوردیم و جو حاکم بین ما مثل همیشه شاد و پر انرژی بود.

تصمیم گرفتیم قبل از جلو رفتن کمی استراحت کنیم و یه کم تغذیه به بدن برسونیم و بعد راه بیفتیم. هیچ سایه ای اون اطراف نبود و زیر آفتاب نشستیم. تو عکس زیر کاغذ A4 معروف که بارها مورد استفاده قرار گرفت تو دست من دیده میشه.

کمی ابر توی آسمون اومد و باعث شد تحمل گرمای هوا راحت تر بشه. بعد از ۲۰ دقیقه استراحت راه افتادیم.

۱۲:۱۰
بالای یه تپه دیگه رسیده بودیم و از بالا به منظره زیبای یه دره بزرگ با بستر یه رودخونه که خشک شده بود و پوشش گیاهی داخل دره نگاه می کردیم. از یه مسیر باریک روی دیواره کوه رفتیم کف دره و توی بستر رودخونه خشک شده. تازه فهمیدیم که تا الان روز خوشیمون بوده، کف مسیر شن بود و رکاب زدن فوق العاده مشکل شده بود.

محمدحسین اولین نفری بود که رفت تو دره

۱۲:۲۵
من و محمود خیلی عقب افتادیم. بچه ها جلوتر رفتن و منتظر ما شدن. ۵۰ متری بچه ها دیگه واقعا از نفس افتاده بودم و ترجیح دادم پیاده گز کنم

حمزه تو مسیر چندین بار فاصله خودمون با ده ترکمن رو چک کرده بود و هنوز هم کماکان فاصله هوایی ۶ کیلومتر بود وهمین شک مارو به یقین تبدیل کرد. وقتی رسیدیم باهم مشورت کردیم و به یه حقیقتی که قبلش هیچکدوم به روی خودمون نمی آوردیم اعتراف کردیم: ما گم شدیم!

اونجا یه مسیر دیگه بود البته پاکوب نبود ولی به نظر میرسید که بهتره از بستر رودخونه فاصله بگیریم و به سمت چپ بریم. مسیر با شیب ملایمی بین تپه ها میرفت. از اونجایی که طبق نظر جمع به نظرمون خیلی به سمت راست مسیر توی نقشه A4 منحرف شده بودیم تصمیم گرفتیم مسیر سمت چپ رو رکاب بزنیم.

۱۳:۱۰
مسیری که انتخاب کردیم آخرش به فاجعه منتهی شده بود، بن بست بود. انتهای مسیر به یه کوه می خورد و ما مجبور شدیم از اون بریم بالا. ابرها هم به محض اینکه ما به سربالایی میرسیدیم میرفتن و وقتی سرازیری بود میومدن. واقعا انگار قصد اذیت کردن مارو داشتن. وقتی به بالای کوه رسیدیم دیگه هیچ انرژی برامون نمونده بود. فکر می کنید بعد از رسیدن به بالای کوه با چه منظره ای روبرو شدیم؟ یه دره دیگه که با کوه محصور شده بود! کاملا نا امید کننده بود!

تصمیم گرفتیم که اول محمدحسین بره پایین و یه بررسی بکنه ببینه آیا مسیری وجود داره یا نه. قبل از اینکه بره پایین گفت که “اگه دست راستمو آوردم بالا یعنی مسیر درسته و بیاید، اگه دست چپم رو آوردم بالا یعنی مسیر اشتباهه و باید برگردیم، اما اگه دو دستمو آوردم بالا………”

۱۳:۳۰
محمدحسین سوار شد و با سرعت رفت پایین و یه بررسی انجام داد. یه خورده اونجا دور زد و ما هم از بالا نگاش می کردیم منتظر بالا بردن دستاش بودیم که یهو دیدیم پیاده شد و دوچرخشو با دو دست برد بالا. با اشاراتش فهمیدیم که هم منظورش بالا آوردن دو دست بوده و هم اینکه دوچرخش پنچر شده اونم هر دو تا چرخ!
کلکسیونمون کامل شد دیگه.

۱۳:۴۵
دیگه مجبور بودیم بریم پایین، با هر زحمتی بود رفتیم پایین پیش محمدحسین. حمزه و یحیی شروع کرد به کمک کردن به محمدحسین برای پنچری گرفتن. من و رضا و محمود هم دو تا درخت کنار هم پیدا کردیم که سایه خوبی داشتن برای استراحت و کمی زیر سایه استراحت کردیم. آخرین ذخیره آبی که تو قمقمه داشتم هم خوردم و ذخیره آب من تموم شد. راستش با دیدن ذغالهای یه آتش سر شده زیر درخت ها امیدوار شده بودیم که دیگه نزدیک ده ترکمن رسیدیم.

۱۴
گروه پنچرگیر هنوز مشغول کار بودن. در حال لذت بردن از سایه درخت بودیم که یهو گوشی من زنگ خورد. همه تعجب کردیم چون تو همه مسیر هیچ اپراتوری آنتن نمیداد. بعد از اینکه همه با تعجب به هم نگاه می کردیم یهو یادم افتاد که یادآوری پرداخت شارژ ساختمونه که برای ساعت ۲ تنظیم کرده بودم! وقتی موضوع رو به بچه ها گفتم تا مدتی سوژه خنده شده بود!
در همین حین حمزه یه نگاهی به GPS انداخت، فاصله هوایی تا ده ترکمن ۶ کیلومتر بود!!!

۱۴:۱۵
کار بچه ها تموم شده بود و مسیری که به نظر می رسید تردد هم توی مسیر شده در پیش گرفتیم. کمی که جلوتر رسیدیم به مسیر خط لوله رسیدیم! تصمیم گرفتیم که مسیر خط لوله رو به سمت بالا بریم و تو ذهنمون این بود که عنقریب پشت اون کوه به ده ترکمن میرسیم. فقط دو تا مشکل وجود داشت: آب نداشتیم، انرژی هم نداشتیم!

۱۵:۱۰
قسمتی از مسیر رو طی کرده بودیم دیگه خبری از هیچ ابری نبود، درختی هم تو مسیر نبود، آفتاب آنچنان تو سر ما می تابید انگار پدر کشتگی داشت باهامون. فکر کنم می خواست انتقام هرچی بی عدالتی به طبیعت و لایه اوزون بود رو از ما بگیره. البته اشتباه گرفته بود، بچه های گروه فراز خودشون طرفدار و حامی سرسخت محیط زیست هستن.

۱۵:۲۰
اون دور دورا دو تا درخت کوچیک دیده میشد، یکی سمت راست مسیر و یکی سمت چپ، چون درختها کوچیک بودن هممون زیر درختها جا نمیشدیم پس تقسیم شدیم. من و رضا و یحیی و محمود زیر درخت سمت چپ و حمزه و محمدحسین زیر درخت سمت راست نشستیم. کمی آب از یحیی گرفتم. البته محمدحسین کمی هم پیش ما اومد.

باور کنید همه سختی های مسیر و بی آبی و گرما و گم شدن و تحلیل رفتن انرژی باعث نشد که خنده از روی لبامون بره و ناراحت باشیم. تو همه این شرایط جو شاد و خندانی داشتیم

می خواستیم راه بیفتیم که متوجه شدیم چرخ محمدحسین دوباره پنچر شده.

۱۵:۴۵
من که کندتر از بقیه حرکت می کردم قبل از بقیه راه افتادم. یحیی هم تصمیم گرفت با من بیاد. دمش گرم بازم تو مسیر از آب قمقمه یحیی استفاده کردم.
پشت سر ما حمزه هم اومد

محمدحسین و رضا و محمود هم بعد از تموم شدن کار پنچرگیری راه افتادن.
شیب مسیر بسیار زیاد بود و از اینجا به بعد هیچ سایه ای نبود به جز سایه هواپیماهایی که گاهی از بالای سرمون رد میشدن، آفتاب مستقیم تو سر ما بود و به دلیل بیشتر شدن ارتفاع ما به شدت اذیت می کرد. ذخیره آب بچه ها تموم شده بود و یحیی کمی آب هم که براش مونده بود با من تقسیم کرد، حمزه آب تموم کرده بود، ذخیره آب رضا و محمدحسین هم اوضاع خوبی نداشت و کفاف خودشون هم نمی کرد، محمود هم که دیگه خیلی کم حرف شده بود مثل من ساعتها قبل ذخیره آب تموم کرده بود. مطمئنا انتظار ندارید که تو همچین وضعیتی عکس هم گرفته باشیم؟!!!

یحیی شونه به شونه من میرفت. یه جایی از مسیر یه الاغ دیدیم که بالای یه بلندی ایستاده بود، دیدن الاغ خوشحالی زیادی برای من داشت چون همیشه الاغ نشونه اینه که آبادی اون نزدیکی هاست یا حداقل صاحب الاغ اون نزدیکی هاست، هرچقدر به الاغ نزدیک میشدیم هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد تا اینکه رسیدیم کنارش ولی باز هم حتی سرشو نچرخوند به ما نگاه هم بندازه. برای ما جای تعجب داشت که چرا اونجا زیر تیغ آفتاب ایستاده و هیچ عکس العملی هم از خودش نشون نمیده. حتی یه دونه سنگ کوچولو با احتیاط کنارش پرتاب کردیم ولی بازم هیچ عکس العملی نداشت. من خیلی با حیوانات سر و کله زدم و در موردشون مطالعه کردم وخیلی از رفتارهای حیوانات اهلی و وحشی رو میشناسم ولی رفتار اون الاغ اصلا عادی نبود، انگار ایستاده مرده بود، هرچند موقعی که از کارش رد شدیم و رفتیم من حرکت پلکهاشو دیدم و تا امروز هنوز این سوال تو ذهنم مونده که اون الاغ اونجا چیکار می کرد و عذاب وجدان اینکه نکنه نیاز به کمک داشته؟!!!

اوضاع خراب بود، واقعا دیگه نایی برای بالا رفتن نداشتیم و بدتر از همه روحیه مون هم داشت خراب میشد. خنده ها یواش یواش از روی لب ها محو شده بود و همه نگران شده بودیم نکنه یه بار دیگه گم شدیم.
بالا رفتیم بالا رفتیم تا به قله رسیدیم.

۱۶:۴۵
به قله رسیدیم ولی دیگه اطمینان نداشتیم که تو مسیر درست باشیم. از بالای قله قسمتی کوچکی از شهر تهران دیده میشد که رضا حدس زد که استادیوم تختی باشه ولی بر خلاف انتظار مسیر خط لوله به سمت دیگه میرفت و ما باید تصمیم می گرفتیم که مسیر خط لوله رو ادامه بدیم یا نه. اونجا یه در بزرگ روی زمین بود که مربوط به خط لوله بود. حتی به فکرمون رسید که قفل در رو بشکنیم شاید اونجا شیر آب داشته باشه و بتونیم کمی آب برداریم حداقل تشنگیمون رو برطرف کنیم ولی بعد منصرف شدیم (شما بذاریدش به حساب آفتابی که به مغزمون خورده بود)
بالاخره بعد از شور و مشورت با رای اکثریت تصمیم گرفتیم که از مسیر خط لوله خارج بشیم و از روی یال کوه به سمت مسیری بریم که از دور دیده میشد به سمت تهران میره.
دم بچه هایی که از اینجا به بعد عکس گرفتن گرم چون واقعا سخته تو اون شرایط به فکر عکس گرفتن باشیم.

۱۷:۲۰
به جایی رسیدیم که دیگه باید یال کوه رو میرفتیم پایین تا به جاده برسیم. شیب خیلی بدی داشت و بدون دوچرخه هم پایین رفتن خطرناک بود چه برسه به اینکه کوله پشتی و دوچرخه هم همراهمون باشه و انرژی هم به حد صفر رسیده باشه. رضا حین پایین اومدن پاش پیچ خورد ولی بازم خدارو شکر به خیر گذشت.

پایین که رسیدیم جمع شدیم و آماده شدیم برای اینکه جاده رو به سمت شهر حرکت کنیم. جاده خاکی بود ولی کاملا کوبیده شده و معلوم بود که از اون جاده زیاد استفاده میشه ولی به فکرمون نمیرسید که چه کسایی ممکنه از اون جاده استفاده کنن!
البته یه چیز دیگه هم متوجه شدیم و اونم اینکه این جاده همون ادامه مسیر خط لوله بود که اگه همونو ادامه می دادیم نیازی به خطر کردن و پایین اومدن از یال کوه نبود.
از محمود خبری نبود، یحیی دیده بود که به محض اینکه پایین رسیده منتظر نمونده و جاده رو به سمت شهر حرکت کرده. هیچکدوم آب نداشتیم و من که معمولا مصرف آب زیادی دارم واقعا احساس تشنگی بدی داشتم که حمزه یهو یاد یه آب میوه افتاد که گذاشته بود تو کوله پشتی، فکر می کنم اون بهترین نوشیدنی دنیا بود که تا حالا خوردم. یادم نیست آب پرتقال بود یا آب سیب یا هرچیز دیگه ای اصلا هم مهم نبود، نوشیدنی بهشتی بود و همین کافی بود.

۱۸
راه افتادیم به سمت تهران. از اینجا به بعد حدود زمانها یادم نیست. فقط رکاب میزدیم که زودتر از اونجا خارج بشیم و به آب برسیم. امید باعث شده بود دوباره انرژی بگیریم. به جایی از مسیر رسیدیم که متوجه شدیم طبق نقشه A4 معروف اگه بخوایم بریم به سمت ده ترکمن باید از اونجا بریم ولی به دلیل نداشتن آب و وجود یه سربالایی خفن روبرومون از رفتن به ده ترکمن صرفنظر کردیم و مسیر رو به سمت شهر ادامه دادیم.
جلوتر که رفتیم یه تابلو منطقه نظامی رو دیدیم که هشدار داده بود که به منطقه نظامی وارد نشیم. ما هم از کنار فنس ها مسیر رو ادامه دادیم.

با سرعت میرفتیم که از دور دیدیم محمود پیش یه نگهبان کنار در پادگان ایستاده. وقتی رسیدیم دیدیم نگبان اجازه داده که محمود قمقمه هارو از آبسرد کن پادگان پر کنه. یکی یکی رفتیم و قمقمه هارو پر کردیم و حسابی آب خوردیم. انقدر آب خوردیم که حال حمزه بد شد. بعد از آبگیری و کمی خوش و بش کردن با نگهبان راه افتادیم که بریم نگبان صدام کرد و گفت فقط یادتون باشه نگید که من شما رو دیدم و بهتون آب دادم. ما هم قول دادیم و اومدیم که حرکت کنیم یهو افسر نگهبان از اتاقش اومد بیرون با دیدن ما انگار آدم فضایی دیده باشه اول کمی بهت زده شد و بعد به نگهبان دستور داد مارو متوقف کنه. نگهبان هم سریع ایست داد و ما هم که هنوز نمیدونستیم تو چه دردسری افتادیم ایستادیم. افسر نگهبان خودشو به ما رسوند و شروع کرد و سوال و جواب کردن بعد از کمی پرس و جو گفت که باید با افسرشب پادگان هماهنگ کنه و بدون اجازه اونها ما نمیتونیم خارج بشیم! کلمه خارج شدن که اومدن اعتراض کردیم که ما اصلا وارد پادگان نشدیم که بخوایم خارج بشیم! جواب این بود: شما الان دقیقا وسط منطقه نظامی ایستادید!

افسر نگهبان به افسر شب بی سیم زد و صدای هر دو طرف رو ما میشنیدیم.
افسر نگهبان: خشششش، از سوسک سیاه به خرمگس، از سوسک سیاه به خرمگس
افسر شب: خششش، خرمگس به گوشم
افسر نگهبان: جناب سرهنگ اینجا چند تا دوچرخه سوار وارد منطقه نظامی شدن و الان بهشون ایست دادیم. چه دستوری می فرمایید؟
افسر شب: (با کمی مکث از روی بهت و ناباوری) چی؟ دوچرخه سوار؟؟؟ نگهشون دار، نذاری برن، اگه تکون خوردن ببندشون به رگبار!! الان خودمو میرسونم

اگه فکر می کنید با شنیدن این حرفا ترسیدیم بازم سخت در اشتباهید! بچه ها آنچنان می خندیدن که رو زمین افتاده بودن! به سختی جلوی خندیدنمون رو گرفتیم که یه وقت نیاد ببینه و بدتر گیر بده بهمون.

خلاصه بعد از ده دقیقه دیدیم از دور یه لندکروز با سرعت زیاد داره نزدیک میشه و وقتی رسید بهمون آنچنان گرد و خاکی به پا کرد که خودمون هم نمی تونستیم ببینیم.

حمزه حالش بد شده بود و رو زمین افتاده بود و حالت تهوع شدیدی داشت. وقتی که افسر شب اومد من رفتم جلو و شروع کردم براش توضیح دادن که ما چه می خواستیم و چه شد و برای گواه و شاهد نقشه A4 خودمونو رو کردم. بعد از نگاه کردن نقشه جناب سرهنگ گیر داد به گوگل که چرا پادگان ما روی نقشه نیست!

حمزه تو همون حالت که روی زمین افتاده بود یه عکس از ما در حال مذاکره گرفت

خلاصه اینکه نقشه A4 باعث شد که جناب سرهنگ راضی بشه که ما جاسوس نیستیم و فقط گم شدیم، البته یکی از سربازان پادگان هم که یه بار از پادگان از مسیر خاکی رفته بود ده ترکن حرف مارو تایید کرد و خیال جناب سرهنگ راضی شد. در نهایت با فرماده پادگان مشورت کرد و قرار شد مارو با اسکورت بفرستن تا دم در پادگان. اومدیم حرکت کنیم که دیدیم ای داد بر بیداد چرخ محمدحسین پنچر شده. با هر زحمتی بود پنچری گرفته شد و به سمت در راه افتادیم.

ساعت ۱۹
تازه از در پادگان خارج شدیم. تازه فهمیدیم کجا هستیم. تو دل هزار تا پادگان نظامی، تو دل نظامی ترین منطقه تهران
صحنه خارج شدن ما از پادگان جلوی چشم حیرت زده دژبانی و نظامی های بیرون پادگان خیلی جالب بود و مارو نگران این کرد که نکنه از تعجب سکته رو بزنن
با آخرین سرعتی که میتونستیم به سمت اتوبان بسیج راه افتادیم.

۱۹:۳۰
برنامه ای که تو حالت بدبینانه فکر می کردم ساعت ۲ خونه باشم بالاخره تموم شده بود و ما رسیده بودیم سر پیروزی و از اونجا هرکی به سمتی حرکت کرد. خیلی برنامه سختی بود ولی تبدیل شد به “به یاد موندنی ترین” برنامه ای که اعضای گروه فراز باهم داشتیم.
همه سختی ها و اتفاقات این روز تجارب گرانبهایی شدن که حداقل برای من سه ماه بعد تو برنامه لار خیلی برام مفید بود.
هنوز هم گاهی به اون بستر خالی رودخونه فکر می کنم و وقتی بارون میاد از خودم می پرسم یعنی الان اون رودخونه آب داره؟ جاری شده؟ اغلب به اون الاغه فکر می کنم و وضعیتی که داشت.

به اون سربازی که با همه خطری که ممکن بود براش داشته باشه وقتی حال و روز مارو دید به ما اجازه داد از آبسردکن استفاده کنیم و آخرش وقتی می خواستیم بریم ازش تشکر کردیم گفت: “از من تشکر نکنید به جاش برای پدر و مادرم یه فاتحه بخونید.” هرچند ما همونجا فاتحه رو خوندیم ولی هروقت یادش میفتم یه فاتحه میخونم به افتخار مردانگیش.

یاد اون دو تا درختی میفتم که زیر اون درخته موبایلم زنگ خورده بود و خیلی دلم می خواد یه روز دوباره برم اونجا و دوباره زیر درختها کمی استراحت کنم.
تصویر در بزرگی که روی زمین بود و مربوط به ایستگاه خط لوله بود هیچوقت از خاطرم محو نمیشه.

در مجموع از سختی های این برنامه فقط خاطرات خوش برامون باقی مونده و از اینکه در بین جمع دوستان گروه فراز هستم واقعاً واقعاً و از صمیم قلب خوشحالم.

در حین برنامه حمزه زحمت کشیده بود و کل مسیری که طی کرده بودیم رو ثبت کرده بود. دو روز بعد از به سلامت رسیدن نقشه اصلی و نقشه طی شده رو روی هم منطبق کردم که نتیجه توی تصویر زیر کاملا مشخصه:
مسیر آبی رنگ مسیر طی شده است و مسیر قرمز رنگ مسیری که باید طی می کردیم

این هم تصویر اسکن شده کاغذ A4 معروف هست که تای کاغذ کاملا مشخثه از بس ما این نقشه رو هی از تو کیف ردآوردیم و نگاه کردیم و دوباره تا کردیم. لازم به ذکره پوستر یادگاری این نقشه A4 نفیس به قیمت مناسب به فروش می رسد. خود نقشه هم به زودی تو گالری عتیقه های پاریس قراره به حراج گذاشته بشه!

برنامه عمومی سرخه حصار جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳

خوب مثل اینکه آقا فرزاد و علی آقای بیانی دارن تبدیل به پایه ثابت سرخه حصار میشن که از این بابت خیلی هم خوشحالیم 😀

این هفته آن نوجوان به دلیل مسائل شخصی نتونست حاضر بشه تو برنامه. محمدرضا هم که کشیک بود. حمزه هم که هیچ اثری ازش نیست. محمدحسین وسیله نداشت، یحیی هم که دوباره خواب موند. موندیم فقط من و رضا و علی (بیاتی) و فرزاد. یکی از دوستان آقا فرزاد هم از اراک اومده بود که جمعه همرکاب شدیم.

سرخه حصار

قبل از نگهبانی جاده ده ترکمن استاد عزیز محمد راستی رو ملاقات کردیم و آقای راستی هم اتفاقا با دوچرخه کوهستان اومده بود و به ما افتخار داد و تا ده با ما همرکاب و همصحبت شد.

به ده که رسیدیم بعد از خرید مایحتاج ضروری علی آقا یه آشپزخونه کامل از کوله پشتیش استخراج کرد و شروع کرد به آشپزی

با تهران دود آلود به رسم یادگاری عکسی گرفتیم

و بعد آفرود بازی رو شروع کردیم

بعد هم گلوله کردیم تا دم در و بعد از خوش و بش خدانگهداری و هرکسی رفت به یه سمت.
تمرین بسیار خوبی بود و خیلی هم در کنار دوستان خوش گذشت

برنامه عمومی سرخه حصار – ۹ آبان ۱۳۹۳

تو این برنامه علاوه بر من و آقا رضا و علی (نوجوان)، آقا علی بیاتی به همراه دوست عزیزش آقا فرزاد تشریف آوردن و محمدرضا هم که خواب مونده بود خودشو تو ده ترکمن بهمون رسوند (لامصب بربری چه می کنه)

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

تو ده ترکمن دوستان عزیزی بهمون ملحق شدن که تازه باهاشون آشنا شدیم. متاسفانه علیرغم اینکه دوستان بسیار باصفایی بودن، اسمشونو به خاطر ندارم و از همین تریبون ازشون خواهش می کنم که خودشون رو معرفی کنن

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

چند تا بچه گربه هم تو حیاط امامزاده رویت شد که برای اهل گربه فرصتی مهیا شد تا هم غذایی به اونها بدیم هم دمی صفا کنیم باهاشون

سرخه حصار

سرخه حصار

سرخه حصار

برنامه بسیار خوبی بود و از آشنایی با دوستان جدید هم بسیار خوشنود هستیم