آرشیو ماهیانه: شهریور ۱۳۹۵

سفرنامه نئور-سوباتان (قسمت اول)

دقیقا روز شنبه سوم خرداد ۹۳ بود که سر کار اصلا حواسم به کار نبود. همش از پنجره به کوه های منطقه سرخه حصار نگاه می کردم و از یادآوری اتفاقات روز گذشته لبخند بزرگی روی لبام می نشست. دم دمای ظهر همکارام دیگه طاقت نیاوردن و علت محو شدن تو افق و لبخند رو پرسیدن و منم خلاصه برنامه زندان هارون و گم شدنمون رو براشون تعریف کردم و کلی خندیدیم. تو همین حین نسیم یکی از همکارام که سفرهای ماجراجویانه زیادی رفته، البته با پای پیاده، یه خاطره ای از گم شدن گروهشون تو یکی از سفرها به منطقه ای به اسم سوباتان تعریف کرد و ضمن تعریف خیلی از اون منطقه تعریف کرد. اسم بردن سوباتان و تعریف ازش باعث شد که سفر به این منطقه رو بذارم تو لیست سفرها و جاهایی که در آینده می خواستم برم یا به قول دوستان نزدیک بذارمش تو آستینم!
تو این دو سال چند باری فرصتش پیش اومد ولی به دلایلی ترجیح دادیم جاهای دیگه سفر کنیم تا اینکه امسال حمزه هم ابراز تمایل کرد که بریم به نئور-سوباتان و همین باعث شد که برنامشو بریزیم و به دوستان اعلام کنیم که سریعتر خودشون رو آماده کنن. محمدرضا به سرعت اعلام آمادگی کرد و شدیم سه نفر.

چهارشنبه ۱۲ خرداد بود و دو روز مونده بود به سفر و باید سریع آماده می شدیم. هم کوله خودمون رو می بستیم و هم چکاپ و کم و کسری دوچرخه هارو باید رسیدگی می کردیم. سریع دست به کار شدیم و یه جلسه هماهنگی تشکیل دادیم و وظایف و وسایل هر نفرو مشخص کردیم البته به دلیل ذیق وقت این جلسه در حال پیاده روی و انجام بعضی از کارهای شخصی انجام شد. بعدش هم من و محمدرضا رفتیم منیریه و بعضی از وسایل لازمو تهیه کردیم. خرید بلیط به عهده حمزه بود و با هماهنگی که آخر شب کردی ۳ تا بلیط به مقصد اردبیل از ترمینال غرب خریده بود و خیالمون از این بابت راحت شد.

پنجشنبه صبح شروع کردم به انجام کارهای مربوط به سفر و ظهر هم محمدرضا اومد و باهم رفتیم خرید خوراکی برای سفر. یه سری خوراکی های بین راهی و خوراکی های مربوط به ناهار و شام تهیه کردیم و برگشتیم خونه. یه مرغ بریان هم خریدم و ازش ساندویچ درست کردم برای شب تو اتوبوس. حدودای ساعت ۲ ظهر حمزه خبر داد که رحمان هم کارش ردیف شده و باهامون میاد و تونسته تو همون ماشین بلیط بگیره ولی هنوز نتونسته بودم با رضا تماس بگیرم!!

حدودای ساعت چهارو نیم من آماده بودم وهمه وسایل بسته بندی شده و کوله پشتی آماده، دوچرخه بی قرار و شیهه کنان منتظر شدم که ساعت پنج و نیم بشه محمدرضا بیاد دم خونه و راه بیفتیم به سمت ترمینال غرب، برای هزارمین بار نقشه مسیر و نقطه مبدا و نقاط مهم مسیرو بررسی کردم.

نئور-سوباتان

از شما چه پنهون من همیشه قبل از هر سفری یه خورده دلهره و استرس بی دلیل دارم ولی به محض اینکه سفر شروع میشه آروم میشم، یه جورایی شاید بیقراری برای شروع سفر باشه!
ساعت ۵و نیم محمدرضا اومد و وقتی مشغول بستن بارهای ترکبند و کوله بودیم رضا زنگ زد بهم، کلی اصرار کردیم ولی متاسفانه جور نشد که این سفر باهم باشیم و شرایط مهیا نشد. بالاخره حدودای ساعت ۶ از خونه زدیم بیرون. گرفتار ترافیک و شلوغی عجیبی شدیم که البته اون موقع از سال چندان هم عجیب نیست! تا میدون امام حسین هرطوری بود رفتیم و از اونجا به بعد تصمیم گرفتیم که ادامه مسیر از خط BRT استفاده کنیم اما چشمتون روز بد نبینه چنان باد مخالف و طوفان و گردوغباری شروع شد که به سختی تعادل دوچرخه که به خاطر وجود ترکبند و بار عقبش سنگین هم شده بود حفظ می کردیم. به سختی جلو رو میدیدیم و با وجود عینک چنان خاکی تو چشمامون میرفت که بیش از یه متر جلوتر از خودمونو نمیدیدیم. اون میون یه نم بارونی هم گاهی میومد و قشنگ خاکها رو سرو کولمون تبدیل به گِل میشد.

یکی از چیزهایی که همیشه برام جالب و عجیبه رفتار و واکنش مردم نسبت به سرو وضع سایکل توریستهاست! فاصله دم خونه تا میدون آزادی واکنشهای بسیار متفاوتی دیدیم، یه موتور سوار انقدر محو ما شد که نردیک بود با سرعت ۵۰ تا بره تو جدول وسط، بعضی آدم مثبتها آرزوی موفقیت می کردن و بعضی ها هم یه دستی تکون میدادن، یه خانمی که ترک موتور نشسته بود به حدی پر انرژی و خوشحال برای ما دست تکون داد و لایک فرستاد که طوفان و گردو غبار فراموشمون شد، بعضی ها هم که طبق معمول تیکه و متلک بارمون کردن که ما خوشبختانه برای این حرفا یه گوشمون دره و یکی دروازه!

سر چهارراه ولیعصر به محض اینکه من از چهارراه رد شدم چراغ قرمز شد و محمدرضا پشت چراغ موند، منم با خودم گفتم اون که سریع رکاب میزنه میتونه راحت خودشو بهم برسونه و به رکاب زدنم ادامه دادم البته با سرعت کمتر، یه موتور سوار که یه خانم ترمش نشسته بود نزدیک شد و با لحن جاهلی گفت “خیلی نامردی، بیمعرفت، رفیقتو ول کردی پشت چراغ و داری خودت تنهایی میری؟ بعدش هم با خنده آرزوی موفقیت کرد و رفت”. شوخی بود ولی راست میگفت، صبر کردم تا محمدرضا هم برسه.

خلاصه به هر زحمتی بود مسیری که باید تو یه ساعت طی میشد، دو ساعت طول کشید تا رسیدیم میدون آزادی و منتظر حمزه و رحمان.

نئور-سوباتان

حمزه تماس گرفت و گفت که اونا هم گرفتار طوفان شدن و تاخیر دارن به همین خاطر سر قرار نمیان و مستقیم میرن تو ترمینال و ما هم رفتیم داخل و منتظر شدیم تا ماشین شروع کنه مسافر گرفتن. به خاطر اینکه تعداد چرخها زیاد بود کمی دلهره داشتم که تو ماشین جا میشه یا نه. راننده اومد خودشم اردبیلی بود و لهجه غلیظ داشت و چهره نسبتا خشن ولی دمش خیلی گرم بود و دلش مهربون. وقتی که در مورد دوچرخه ها باهاش صحبت کردم به شاگردش گفت در قسمت بار رو باز کنه و اول دوچرخه هارو بار بزنه و بعد ساکها و چمدونهارو ضمنا بابت هر دوچرخه ۱۰ تومن از ما گرفت که از این بابت شاگردش خیلی ناراضی و ناراحت بود. بعد که همراه ما داشت چرخهارو بار میزد به من گفت اگه اوستا نمی گفت ۱۰ تومن بابت کرایه هرکدوم حداقل ۲۵ تومن ازتون میگرفتم!

محمدرضا و رحمان رفتن از ATM پول بگیرن و بازم راننده حال داد بدون غر و صحبت منتظر موند تا بیان و حرکت کنیم. چند بار هم ازمون پرسید که مقصد کجاست و وقتی گفتیم که می خوایم بریم دریاچه نئور گفت میدونم کجاست و کجا باید پیادتون کنم و همین کلی خیالمونو راحت کرد.

بعد از قزوین تو یه رستوران توقفی برای شام داشتیم و ساندویچ مرغ زدیم بر بدن و بعد از اون توقفی نداشتیم تا مقصدمون. مقصد ما یا به عبارتی مبدا سفر سایکل توریستی ما روستایی بود در فاصله ۳۰ کیلومتری اردبیل به اسم بودالالو که جاده دریاچه نئور از کنار این روستا شروع می شد. نزدیک ساعت ۵ صبح راننده حمزه رو صدا زد و اعلام کرد که نزدیک شدیم و ما هم شروع کردیم به آماده شدن و جمع و جور کردن وسایل. حدود ۵ و ۱۵ دقیقه رسیدیم بودالالو و بعد از پیاده کردن چرخ ها و سرهم کردن اونها تازه متوجه یه مشکل بزرگ شدیم، سرما!!

نئور-سوباتان

هوای اردبیل تو اون ساعت از صبح از هوای زمستون تهران هم سردتره و ما هم تازه از اتوبوس گرم و نرم پیاده شده بودیم و باید فکری می کردیم. یه مسجد اون نزدیکا بود و به سرعت خودمونو رسوندیم اونجا. کنار مسجد توریستهای زیادی اطراق کرده بود و به نوعی روستای بودالالو استراحتگاهی برای توریستهایی هست که برای دیدن طبیعت و بیشمار مناطق دیدنی اردبیل به اونجا میرن. هرکی به هرکی میرسید مقصد رو می پرسید و هرکس از ما می پرسید کجا می خواید برید میگفتیم نئور-سوباتان میگفت ماشاالله! معنی این ماشاالله رو بعدا فهمیدیم!!!

چند نفر از توریستایی که اونجا اطراق کرده بودن آتش روشن کرده بودن و ما هم خودنمونو باهاش گرم کردیم و در این حین کارهای ابتدایی سفر هم انجام دادیم.

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

آفتاب بالا اومده بود و هوا هم بهتر شده بود، حدودای ساعت ۷ صبح بود که بعد از خرید از یه دکه کنار مسجد به سمت نئور راه افتادیم. تابلوی ابتدای مسیر مسافتو ۱۳ کیلومتر اعلام کرده بود.

نئور-سوباتان بودالالو

نئور-سوباتان بودالالو

مسافت کوتاهی که رکاب زدیم دیدیم بهتره لباسهای گرم رو دربیاریم و توقفی برای این کار داشتیم

نئور-سوباتان

و دوباره راه افتادیم.

نئور-سوباتان

هوا واقعا تمیز و صاف بود و رکاب زدن تو این هوا لذت صد برابری داشت. رحمان اشاره کرد به اینکه یه جای خوبی دیدیم توقف کنیم برای خوردن صبحانه که یادمون افتاد ای داد بر بیداد که نون یادمون رفت!

حمزه داوطلب شد که برگرده به همون دکه و نون بخره و رحمان هم رفت باهاش که تنها نباشه

نئور-سوباتان

من و محمدرضا آروم آروم راه افتادیم. نمای روبرومون به ما پیغام میداد که شیبهای سخت و نفس گیری در پیش داریم. گاهی توقف می کردیم و از مناظر زیبای اونجا عکس می گرفتیم. پشت سرمون نمای کوه سبلان یا به قول محلی ها ساوالان با ابرهای همیشگی بالا سرش واقعا زیبا بود

نئور-سوباتان اردبیل سبلان ساوالان

آروم آروم شیبها خفن می شد و من توقف هایی برای نفس گرفتن می کردم. حمزه و رحمان هم خودشون رو بهمون رسوندن

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

ادامه دادیم و در حین بالا رفتن گاهی با دیدن مناظر زیبا حس هنریمون گل می کرد و عکس های هنری می گرفتیم

نئور-سوباتان

هر چی جلوتر میرفتیم به مسیر ناجوانمردانه تر میشد و شیب مسیر بیشتر و البته به دلیل اینکه هنوز جای خوبی برای صبحانه خوردن پیدا نکرده بودیم گرسنگی ما هم اضافه تر می شد.

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

حالا یواش یواش تازه داشتیم معنی ماشالله های مردم تو بودالالو رو می فهمیدیم.
بالاخره دیدیم جای مناسبی مثل درخت و سایه و اینا پیدا نمیشه و باید هرطوری هست تا قند خونمون نیفتاده صبحانه بخوریم، یه جای نسبتا مسطح پیدا کردیم و بساط صبحانه رو چیدیم

نئور-سوباتان

تو خرید روز قبل یه شیشه نوتلا خریده بودم که با نون زدیم بر بدن و حسابی چسبید. راستش فکر می کنم تو اون هوا و موقعیت هر چیزی آدم بخوره می چسبه البته به جز ضدحال!

با نزدیک شدن به ظهر تردد ماشین های آفرود و اتوبوس های توریستی که به سمت دریاچه میرفتن بیشتر میشد البته ماشین ملی اون منطقه نیسان آبی بود که بعضی از توریستها هم از همونا برای رسیدن به دریاچه استفاده می کردن.

نئور-سوباتان

وسطای مسیر یه مینی بوس که تعدادی دوچرخه سوارو میبرد به دریاچه از کنارمون رد شد. مسئولشون خیلی آدم با معرفتی بود و از راننده خواست توقف کنه و بعد ازمون پرسید که اگه بخوایم میتونه تا دریاچه مارو برسونه که بعد از تشکر به مسیرشون ادامه دادن.

نئور-سوباتان

رمق برامون نمونده بود و هروقت که فکر می کردیم دیگه مسیر داره تموم میشه جاده یه لایک بهمون میداد و ما هم زبان از دهان درومده به راهمون ادامه میدادیم. هوا هم گرمتر شده بود و آفتاب مستقیم تو سرمون می تابید

نئور-سوباتان

به جایی از مسیر رسیدیم که من فکر می کردم که با دور زدن و بالا رفتن از کوه مقابل میرسیم به دریاچه ولی بعد از گذشتن از اون کوه رسیدیم به یه روستا به اسم عباس آباد که من به کلی فراموشش کرده بودم. از عباس آباد تا دریاچه هنوز ۵ کیلومتر دیگه راه داشتیم و همه مسیری که اومده بودیم فقط ۷ کیلومتر بود!!!

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

قند خونم افتاده بود و توقف کردم که کمی آذوقه بخورم که یهو یادم افتاد همه خوراکی هارو به خاطر اینکه جا نداشتم گذاشتم تو کوله محمدرضا، اونم که خیلی جلوتر از من بود و صدام بهش نمی رسید.

خلاصه اینکه این ۵ کیلومتر آخرو به هر سختی بود طی کردیم و بالاخره رسیدیم به دریاچه نئور.

نئور-سوباتان

نئور-سوباتان

انتهای مسیر طوری بود که وقتی از شیب یه تپه بالا رفتیم اون بالا یهو نمای دریاچه دیده شد و با دیدنش همه خستگی از تنمون بیرون رفت.

نئور-سوباتان

این هم نمای پانورامااز دریاچه زیبای نئور

دریاچه نئور

عکس پانورامای دریاچه نئور در سایز بزرگ

عکس های متفرقه این سفرو میتونید تو اینستاگرام محمد صافدل ببینید