آتشگاه – ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳

توسط | ۱۳۹۳-۰۸-۱۷

داستان از روز نهم دی ماه سال ۹۰ شروع شد، روزی که به دعوت یکی از دوستای بسیار خوبم که ساکن کرج بود برای عکاسی به آتشگاه و از اونجا به سه راهی نوژان رفتیم. من اون موقع بعد از چند سال دوچرخه سواری رو تازه شروع کرده بودم. منطقه زیبایی بود و سه راه نوژان کلی عکس گرفتیم. یه کوهی اونجا بود که خیلی نظرمو جلب کرد و از دیدنش واقعا لذت میبردم.
خیلی خاص بود.سه راه نوژان در حال عکاسی همش با خودم فکر می کردم که عجب مسیری میتونه باشه برای رکاب زدن ولی به زبون نیاوردم. شک داشتم که این مسیرو میشه با دوچرخه رفت یا خیر که همون روز دو تا دوچرخه سوار کرجی رو دیدم که دارن جاده آتشگاه رو پایین میان. خیلی از این بابت خوشحال شدم.

گذشت تا خرداد سال بعد که گزارش و عکس های آقا هادی رو از برنامه رکابزنی همین مسیر توی سایت بایک ۲۰ خوندم هرچند خیلی خلاصه بود ولی فکر نکنم هیچ گزارشی تا حالا اینقدر به من حال داده باشه.

توی این سه سال چند بار دیگه هم به همراه دوستم مهدی برای عکاسی رفتم آتشگاه. سال ۹۱ این عکس رو از کوه زیبای اونجا گرفتم و تصمیمم رو به مهدی گفتم که می خوام این مسیرو رکاب بزنم!

آتشگاه

اصولا غیر دوچرخه سوارها این تصمیمات ما دوچرخه سوارها رو زیاد درک نمی کنن و همین شد که مهدی با خنده گفت بی خیال نمی تونی!!! و همین کلمه باعث شد که عزمم جزم بشه که باید این مسیرو برم. حالا دارم با خودم میگم کاش مهدی بهم گیر بده بگه نمی تونی سفر دور دنیا رو بری!
خوب بریم سر گزارش.

چند بار با بچه های فراز قرار شد مسیر آتشگاه رو استارت بزنیم که هر دفعه به یه دلیلی برنامه انجام نشد تا اینکه دوسه هفته پیش آقای مربی (آقا رضا) گفت امسال همه مسیرهایی رو که برنامه گذاشتیم ولی نشده بریم باید بریم ماهم دیدیم فقط باید اطاعت کنیم.

راستشو بخواید استرس شغلی و زندگی این چند وقته من خیلی خیلی زیاد بود و همین باعث شد که نیاز به یه برنامه درست و حسابی داشته باشم از طرفی دنبال یه وقت خاص میگشتیم برای اجرای برنامه. ظهر روز دوشنبه ۲۲ اردیبهشت یعنی یه روز قبل از تولد حضرت علی تازه متوجه شدم که سه شنبه تعطیله! سریع با رضا و پیمان تماس گرفتم که چه نشسته اید که یه روز تعطیلی داریم تازه روز تعطیلی پیش بینی نشده یعنی دقیقا حس کسی رو داشتم که یه شلوار میپوشه یهو میبینه کلی پول تو جیبشه.

از بعدازظهر تا ۱۱ شب داشتم برنامه ریزی و هماهنگی میکردم با بچه های فراز و دوستان نزدیک به فراز. متاسفانه محمدحسین و حمزه به دلیل مسائل کاری نتونستن تو این برنامه حضور داشته باشن. سجاد هم اعلام آمادگی کرد ولی جا نداشتیم (کاش وانت داشتم). کامران هم که خودش ساکن کرج بود خیلی از این برنامه استقبال کرد. قرار بر ساعت ۶ صبح شد دم خونه ما. ترشح آدرنالین از همون ۱۱ شب که برنامه قطعی شد شروع شد

صبح پیمان اومد دم خونه و چرخ هارو بارگیری کردیم و رفتیم دنبال رضا و چرخ اونم بارگیری کردیم. از اونجایی که من از تِرِکَم جداشدنی نیستم من و تِرِک جان رو چپوندن صندلی عقب با یه وضی و خودشون راحت گرفتن نشستن اینم شاهدش:

آتشگاه

یعنی اگه رو باربند هم میذاشتنش تا کرج میرفتم رو سقف.
اینم سایه دوچرخه های روی باربند که به خاطرشون تو مسیر همه برامون بوق میزدن و تحویل میگرفتن دیگه کم مونده بود دعوتمون کنن ناهار خونشون!

آتشگاه

آتشگاه

ابتدای کرج کامران با ماشین منتظر ما بود. بعد از احوالپرسی رفتیم به سمت گوهردشت که من شب قبلش آدرس یه پارکینگو از دوستم مهدی پرسیده بودم. تا داستان جلوتر نرفته یه معرفی کوتاه در مورد کامران بنویسم چون به خاطر دوری کمتر تو برنامه های ما شرکت می کنه.

کامران دوست و همکار رضاست و از طریق رضا وارد گروه شد. چند تا برنامه کوتاه مثل ده ترکمن باهم اجرا کردیم. آقا کامران ما هیبریده یعنی هم کورسی سواره هم کوهستان. خلاصه یه چیزی باشه رکاب بزنه فرقی نمی کنه کجا باشه. بسیار آدم باحال و خوش مشربیه مثل همه بچه های فراز و اصلا نمیدونه ناراحتی چیه و خنده از رو لبهاش نمیره. فقط یه اشکال کوچولو داره وقتی میگه بریم سه ثانیه بعدش رفته!!

پارکینگ مورد نظر خیابون ۵ گوهردشت بود. ماشین هارو گذاشتیم اونجا و وسایل مورد نیازو بارگیری کردیم و بعد از کمی گرم کردن و گرفتن عکس جمعی، به سمت خیابون رستاخیز استارت زدیم

آتشگاه

آتشگاه

تو رستاخیز خریدهای لازم برای خوراک بین راهی و ناهار انجام دادیم و به لطف دوستان هرچی خرید بود گذاشتن تو کوله من. اصن کند رکاب زدن من همش به خاطر همین وزن خوراکی های تو کوله من بود!!!

شروع به رکاب زدن کردیم. شیب مثبت از همون خیابون رستاخیز شروع شد!
دیگه وارد جاده آتشگاه شده بودیم، یه مقداری که رفتیم جلو یه جای زیبا پیدا کردیم و دوستان پیشنهاد دادن که صبحانه رو همون جا بخوریم. صبحانه کیک داشتیم و کلوچه کشمشی

آتشگاه

راه افتادیم تازه شیب های خفن شروع شده بود. هوا هم نیمه ابری بود. وقتی ابرها جلوی آفتاب رو میگرفتن راندمان ما هم بهتر میشد ولی امان از وقتی که تیغ آفتاب تو سرمون میخورد اصلا دیگه نمیشد به این سادگی رکاب زد ولی یه نسیم خنک مثل رادیاتور دائم خنکمون میکرد.

آتشگاه

وسطای جاده آتشگاه یه مجتمع تفریحی بود که وایسادیم نفسی تازه کنیم

آتشگاه

آتشگاه

دوباره راه افتادیم. شیب مثبت تمومی نداشت هیچ تازه بیشتر هم شده بود.

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آخرین گردنه قبل از آتشگاه یال گردنه خیلی طولانی بود و شیب زیادی داشت دیگه واقعا بریده بودم و از بچه ها خیلی عقب افتاده بودم. اونا رفتن آتشگاه و منتظر من شدن. تو این فاصله هم پیمان این عکس پانوراما رو گرفت که البته به لطف دوربین عکس هنری شده

آتشگاه

تو آتشگاه کنار یه رستوران شیک وایسادیم و با اجازشون از سرویس بهداشتی رستوران استفاده کردیم و آب خنک اونجا رو زدیم به صورتمون که واقعا خستگی رو از تنمون در کرد.

آتشگاه

آتشگاه

از دور جاده آتشگاه به نوژان دیده میشد که تو ذهن ما اینو تداعی می کرد که همه گردنه هایی که تا حالا اومدید کشک بود اگه راست میگی اینو برو! ما هم که اهل کم آوردن نیستیم گفتیم یا علی

گردنه اول رو رد کردیم و یه عکس یادگاری باهم گرفتیم. از بالای اون گردنه گوهردشت دیده میشد و تازه فهمیدیم چقدر اومدیم بالا

آتشگاه

از مقدار ابرها کم شده بود و هوا گرمتر شده بود. به همین خاطر باید زودتر خودمونو به نوژان میرسوندیم. رکاب زدیم و رکاب زدیم

آتشگاه

آتشگاه

من بازم از گروه عقب افتاده بودم (مدیونید اگه فکر کنید به خاطر یواش رکاب زدن بود، همش به خاطر خوراکی هایی بود که تو کوله من گذاشته بودن ) و وقتی رسیدم دیدم بچه ها سر یه پیچ وایسادن. یه دوراهی بود که یه طرف همون مسیر آسفالت نوژان بود و اون راه یه جاده خاکی سرازیری بود. کامران مارو وسوسه میکرد که بیاید از این جاده خاکی بریم. هم حال خاکی رو میبریم هم سرازیری. من و پیمان که خیلی دوست داشتیم مسیر آسفالت رو بریم با وسوسه های کامران گول خوردیم و مسیر خاکی رو انتخاب کردیم.

اینجا ابتدای دوراهی بود

آتشگاه

جالب بود که از اونجا قسمت کوچکی از جاده چالوس هم مشخص بود. امتداد مسیر خاکی رو میتونید سمت چپ این عکس ببینید

آتشگاه

دلو زدیم به دریا و خاکی رو انتخاب کردیم. مسیر خاک خیلی نرمی داشت که باعث میشد ترمزها خوب کار نکنه و خیلی باید دقت می کردیم. راه افتادیم، آدرنالین به حدی شده بود که میتونستیم به اونایی که به خاطر خواب باهامون نیومدن و اون موقع تو رختخواب بودن قرض بدیم!

از اینجا میشد کوه عزیزمو دید، راه مرا می خواند!

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

اینم کوه عزیزم
آتشگاه

از بچه های کرج کسی میدونه اسم این کوه چیه؟ اگه کسی میدونه به ما هم بگه اگر هم اسم نداره بگید تا یه اسم خوشگل براش بزاریم مثلا کوه فراز

آتشگاه

بعد از کلی پایین اومدن یه جایی تو مسیر به خاطر وفور گل های شقایق بسیار زیبا تو شیب دره که با شقایق های همه جا فرق داشت زدیم بغل و کمی گَل بازی کردیم

آتشگاه

آتشگاه

آتشگاه

باور کنید من تو عمرم همین یه دونه گل رو چیدم که سه نفری باهاش عکس بگیریم اونم آخرش تو طبیعت رهاش کردم

آتشگاه

از اونجایی که جلوتر تو مسیر دوراهی هایی دیده میشد با دقت بیشتری مسیر رو از بالا بررسی کردیم

آتشگاه

آقا شما تا حالا اسم برند هاینت رو شنیدید؟! مطمئنا از این به بعد زیاد دربارش خواهید شنید. این برند از جفتگیری دو برند جاینت و هاسا توسط دو تن از غیورمردان گروه فراز بوجود اومده. صحنه +۱۸ از این جفتگیری

آتشگاه

آقا همینطور که برند هاینت در حال تولید بود و اساتید در حال مذاکره در مورد اینکه از کدوم مسیر بریم یهو کامران گفت بریم و سه ثانیه بعد تو مسیر به سمت اون استخر بود

آتشگاه

وقتی رسیدیم پیش استخر متوجه شدیم که مسیر رو اشتباه اومدیم و باید همه مسیرو برگردیم بالا و از مسیر دوراهی راه دوم رو بریم. باور کنید مشکل ترین قسمت برنامه همین قسمت بود. مسیر خاکی نرم و سربالایی با شیب هزار. من که همه مسیرو پیاده برگشتم بالا و دیگه رمقی برام نمونده بود. به دوراهی که رسیدیم دیگه آب تموم شد و همین باعث شد که یه خورده عجله کنیم و تو این قسمت از مسیر عکس نگیریم. وقتی مسیر خاکی رو تا انتها رفتیم به نکته جالبی رسیدیم اینکه این مسیر خاکی هم به روستای نوژان ختم میشه. به خاطر کمبود آب رفتیم تو روستا ولی دریغ از یه چکه آب حتی رفتیم مسجد روستا ولی به دلیل تعمیرات آب نداشت.

نکته جالبی که در ابتدای روستا دیده میشد این تابلو بود که البته پیمان عزیز زحمت کشیدن با انگشت شصت یه لایک بهشون دادن

آتشگاه

نکته جالب دیگه این بود که سالهای قبل که رفته بودم اونجا اسم روستا رو نوژان نوشته بودن ولی روی تابلوهای جدید نوجان نوشته بود ظاهرا دیدن اسم قبلی خیلی فارسیه تغییرش دادن.
بعد از اینکه تیرمون برای پیدا کردن آب تو روستا به سنگ خورد کامران کمی از آب قمقمه خودش به من داد و تصمیم گرفتیم گازشو بگیریم خودمونو برسونیم به جاده چالوس.

همین کارو کردیم. مسیر روستای نوژان به جاده چالوس قبلاها یه مسیر آسفالت بوده ولی به دلایل نامعلوم چند ساله که آسفالت جاده رو کندن و یه مسیر خاکی سنگلاخی و قسمتهاییش هم شسته شده توسط بارون با شیارهای خفنه. البته ماشین ها و موتورها هنوز هم از این مسیر تردد می کنن ولی به سختی. شیب سرازیری مسیر هم یه جاهایی خیلی زیاده و پیچ های تندی داره که حتما باید حواستون باشه. از نظر مسیر دوچرخه سواری برخلاف چیزی که اول به نظر میرسه بسیار فنیه و دقت زیادی می خواد ولی بسیار لذت بخشه.

با سرعت نور جاده سنگلاخی نوژان به جاده چالوس رو اومدیم پایین. انتهای مسیر یه آبشار بسیار زیبا از اینایی که تو فیلما دیده میشه بود که به خاطر سرعت زیاد آقا رضا و جلو افتادن بیش از حدش نشد که کنار ابشار وایسیم. کمی بعد از آبشار بالاخره رسیدیم به جاده چالوس. خوشبختانه لاین چالوس به کرج خیلی خلوت بود و میتونستیم به راحتی رکاب بزنیم. به اولین سوپرمارکت که رسیدیم آب تهیه کردیم و خودمون هم سیراب شدیم. یه دونه آبجو (نترسید بابا آبجو فارسی همون ماءالشعیره) گرفتیم و رفتیم یه جای خوب پیدا کنیم برای ناهار.
کمی جلوتر کنار یه باغ چنارهای بلند سه کوی بزرگ بود. سفره رو پهن کردیم و هرچی خوراکی داشتیم گذاشتیم رو سفره: سالاد الویه، کیک کشمشی، آجیل، میوه، گردو، کلوچه همه اینا به همراه بربری عزیز.

وقتی اولین لقمه ها از گلو پایین رفت و کمی قند به مغزمون رسید و دوباره شروع کرد به فکر کردن یهو یادمون افتاد که یه عکس از این سفره بگیریم که برای سالها برامون یادگار بمونه

آتشگاه

مرکب های خسته و گلی و خاکی

آتشگاه

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت کامران گفت بریم و سه ثانیه بعد تو دیدرس ما نبود!
راه افتادیم و جاده چالوس رو به سمت کرج رکاب زدیم. مسافت زیادی بود با باد مخالف خیلی شدید ولی خدارو شکر سرازیری ملایمی داشت تا کرج. گلوله اومدیم.

آتشگاه

ورودی کرج یه سرویس بهداشتی بود که کمی آب به سرو صورتمون زدیم و خودمونو خنک کردیم و به سمت ماشین ها راه افتادیم که تو راه چرخ عقب دوچرخه رضا پنچر شد و من و رضا موندیم و پیمان و کامران رفتن ماشین هارو برداشتن و اومدن پیش ما.

کامران یه سورپرایز دیگه هم برامون داشت. یه شربت آلبالو خنک که زدیم بر بردن
بعد از بارگیری دوچرخه ها و خداحافظی با کامران به سمت تهران راه افتادیم.

برنامه آتشگاه هم به پایان رسید. از کامران عزیز تشکر فراوان می کنم که واقعا تو پذیرایی و مهمون نوازی سنگ تموم گذاشته بود.
زحمت رانندگی رفت و برگشت به عهده پیمان عزیز بود که همینجا ازش تشکر می کنم

از دوست عزیزم مهدی هم تشکر می کنم که باعث آشنایی من با این منطقه زیبا شد و همینطور باعث شد این چالش برای من بوجود بیاد.

اینم نقشه مسیر و نمودار
آتشگاه

آتشگاه

دانلود فایل مسیر
لینک گزارش در سایت بایک۲۰

یک دیدگاه در “آتشگاه – ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *